15 اسفند .. !!!!
یه روز مهم تو زندگی من ... نمی دونم شایدم اصلا مهم نباشه .. بالاخره هر آدمی یه روزی به دنیا میاد دیگه ، چه 15 اسفند باشه چه یه روز دیگه ....
البته اینو بگم من مثل بعضی ها نیستم که تا روز تولدشون بشه خودشونو به آبو آتیش بزنن ....
این روز بهم میگه پسر یه سال بزرگتر شدی ، تو این سالی که گذشت تونستی بهتر از سالهای قبل زندگی کنی ، تونستی خودتو به مرز شناخت برسونی ، تونستی از پوچ هست بسازی یا که نه فقط گذشت ..
کمی که آدم فکر کنه می فهمه هر وقت روز تولدش میاد یه سال پیر تر میشه ، یه سال از عمرش می گذره ...
باید ببینه تو این مدت چیکار کرده تا چه حد تونسته خودشو بالا بکشه و واسه سالی که داره میاد چه تصمیمی داره ، چه برنامه ای واسه ادامه پیمایش پله های ترقی داره یا می خواد دوباره خودشو پائین و پائین تر بکشه ؟؟!!
واسه من که سال قبل سالی سرشار از تجربه بود .. شکست خوردم خیلی زیاد .....
شاید بعضی از این شکست ها منو از رسیدن به اهداف منع کرد ولی تجربه ای شد که من بر پایه این تجربه برنامه هامو پایه ریزی و ادامه می دم ... نا امیدی در لغت نامه من وجود نداره ....
البته باید اعتراف کرد تو بعضی از ناکامی ها و شکست ها اون هدف از تو گرفته می شه ...
اینجاست که باید تجربه کرد و شکست رو فراموش کرد ...
در هر حال آرزو می کنم هر کسی تو زندگیش موفق باشه و بتونه هر سال ، سالی پر بار تر از سال قبل داشته باشه و بتونه موفقیت رو به معنای واقعیش لمس کنه ....
ضمیمه :
امروز دوستام طبق روال هرسال وسایلشون رو جمع جور کردن و راهی شدن پابوس آقا ...
فکر کنم الان وسط های راه مشهد باشند ... خوش به حالشون ....
نمیدونم چه کردم که نتونستم 3 سال متوالی بار سفر ببندم و برم پابوس آقا امام رضا ...
نمی دونم گله کنم یا نکنم .... شاید خودم مقصرم .... ایشاالله سال بعد مارو طلبید ( هر سال که اینو می گم اما باز نطلبید)
یا حق .....

رفتن :
بهتره آدم با عشق بمیره نه اینکه از رفتن عشق بمیره ..... اینجوری حرمت عشق رو نگه داشته ...
همیشه یه روزی یه جایی واسه هر کسی ممکنه این اتفاق بیفته ... رفتن ....
انگار یه نفرینه که بخوای به یکی بگی ...
بعد رفتن گریه تنها کاریه که می تونی بکنی و مدام به خودت لعنت بفرستی و حسرت روزایی رو بخوری که دیگه نتونی با اون باشی و خاطرات با هم بودن رو دوباره تکرار کنی ... خیلی سخته .. خیلی
روز گار همینه .. بهتره بگم زندگی همینه ... کسی نمی تونه بگه فردا کجا و کنار کی ایستاده ...
همه چیز اون طوری نیست که تو دلت می خواد .... همه چیز اونجوریه که نوشته شده ...
با اون که رفته و تو دیگه نمی تونی بهش برسی اما باز دلت می خواد بلند شی .... فکر می کنی اینا همش یه خوابه .. اما تا کی می تونیم تو رویا هامون زندگی کنیم ؟؟ .. تا کی خودمونو تهدید به مرگ بکنیم ؟؟ .....
رویای آدمی حقیقتیه که داره باهاش زندگی می کنه ... حقیقت یعنی زندگی ..
همه این حرف ها دلیلی است قانع کننده ... یه دلیل واسه فراموش کردن .. واسه آغاز .. یه شروع و یه عشق دیگه و یه زندگی دیگه ...
مشکله میدونم ، اما نمیشه زندگی رو تباه کرد ... به چه قیمت .. یه عشق فانی !!!
زندگی قشنگیش به همین شکست هاست به همین رفتن ها .... هر رفتنی سر آغاز یه اومدنه ...
اگه اینجور نبود همیشه از زندگی یک نواختت ناله و شکایت می کردی ... پس باید فراموش کنیم ....
فراموش کنیم که اون مال دلت نبود ... انگار یه مستاجر بوده که از خونه دلت رفته اما سعی نکن خونه دلت رو مسافر خونه کنی ...
بزار خونه دلت منزگاه عشقی باشه که جز دلت خونه دیگری نداشته باشه ...
همیشه یه تنوع می تونه خوب باشه ... پس به امید اونروز
