تبليغاتX
نـــــــــــیــــــــکــــــاح

...:: خوندنی ::...

یکی از روز های پائیزی بود .. من ترک موتور پسر عموم نشسته بودم ... از شانس بد ما اون روز طرح موتور گیری تو شهر بود و ما هم بی خبر بودیم .. یهو دیدیم چندتا سرباز که انگار دو تا قاتل تحت تعقیب دیده باشن بدو بدو به طرف ما دارن میان ..

پسرعموم تا صحنه رو دید گفت منصور پیاده شو که دارن میان موتور رو بگیرن .. سریع از موتور پیاده شدیم و گذاشت رو جک و داشت از صحنه دور می شد ..

گفتم کجا داری می ری ؟ .. جواب داد : موتوری که پار ک باشه رو جمع نمی کنن ..

منم با خیال راحت پشت سرش حرکت کردم ... یه نگاه به عقب انداختم دیدم موتور رو گرفتن دارن می برن ..

گفتم : پسر اینا که دارن می برن ؟! ... پسر عموی بیچاره مات و مبهوت همین جور نگاه می کرد ..

سریع رفتم کنار موتور .. یه سروان نامی به نام رضاپور کنار موتور ایستاده بود و در حال نوشتن توی یه برگه بود .. منم بی توجه به جناب سروان به یکی از دوستام که تو راهنمایی آشنا داشت زنگ زدم .

 

- الو .. سلام ..

سلام

- کجایی؟

چی شده؟

- موتور پسر عموی مارو گرفتن دارن میبرن پارکینگ ...

کی ؟

- نمیدونم یه سروانیه به نام رضاپور..

 

این جناب سروان تا دید من دارم آمارشو به یکی میدم سرشو برگردوند و گفت : آمار منو به کی میدی ؟

منم با کمال پرروی پیش چندتا سر باز جواب دادم : به تو هیچ ربطی نداره یقلوی ( اعتماد به نفس رو حال کن )

 

هیچی موتور رو گرفتن بردند .. حالا منم همین جور دارم با موبایل صحبت می کنم ..

 

چی شد ؟

- بردن ... حالا من چیکار کنم ؟

برو کیوسک راهنمایی ببین می تونی سروان (م) رو پیدا کنی . منم دارم میام اونجا ..

 

 

منم سریع خودمو رسوندیم کیوسک راهنمایی و دنبال جناب سروان (م) بودم .. از پسر عمو هم هیچ خبری نبود ..

کنار کیوسک ایستاده بودم و همین طور به اطراف نگاه می کردم تا شاید سروان (م) رو پیدا کنم ... داخل کیوسک هم جناب سروان رضاپور نشسته بودن و حرکات منو زیر نظر داشت ، منم بی خبر از ماجرا اطراف کیوسک حرکت می کردم و به دوستم زنگ زدم و در حال صحبت بودم که آره کجایی و زودتر بیا و .... از این حرف ها ..

بعد یه ربع دوستم خودشو به من رسوند .. تا خواستیم وارد کیوسک راهنمایی بشیم دو تا آدم هیکلی من از بغل گرفتن بردن داخل کیوسک و محکم رو صندلی نشوندن ... نامردا

من از همه جا بی خبر کمی ترس کردم و یه نگاه به این آدمای هیکلی کردم  و  گفتم : چه خبره اینجا ؟؟ شما کی هستین ؟؟

یکی از این هیکلی ها تند تند سوال پیچم کرد  : اسمت چیه ؟ چیکاره ای ؟ بابات کیه ؟ اینجا چیکار می کردی ؟ آمار جناب سروان رو به کی می دادی ؟ گوشیتو بده بینم ؟ از کجا فیلم می گرفتی ؟

می خواستین چیکار کنی ؟

من تازه فهمیدم جریان از چه خبره .... نگو این جناب رضاپور زنگ زده بود به اینا ،  معلومم نبود چه داستانی سر هم کرده که اینا اینجور جوی شده بودن ... منم خیالم راحت شده بود که ماجرا از کجا داره آب می خوره ...

 

البته بگم تا این لحظه هم هیچ خبری از پسر عمو نبود ..

 

منم خودمو زدم به مظلومیت و گفتم : جرمم چیه ؟ چرا اینطور رفتار می کنین .. مگه خطایی ازم سر زده ؟

دوباره همون هیکلیه گفت : خفه شو گوشیتو بده بینم داشتی از کجا فیلم می گرفتی ؟

 

طرف چنان جو گیر شده بود که فکر می کرد یه جنایتکار گرفته ..

منم که آیه دستم اومده بود .. آروم دستمو کردم تو جیبم و گوشی رو دادم بهشون .. بفرمائید !!

معلوم بود که هیچی از گوشی حالشون نمی شد .. آخه آدمی که یه من ریش می زاره که بقیه با ریشش اونا رو بشناسن چه می دونه n93 چیه !!! خدائیش همین نیست ؟!!

 

یکی از اونا گفت : فیلم ها کجاست ؟

منم که تازه حال اومده بودم که با هاشون حال کنم گفتم : می خوای کلیپ ببینین ؟  ندارم به خدا (شانس من این بود که شب قبلش هر چی فیلم و کلیپ تو گوشی داشتم پاک کرده بودم وگرنه بهونه ای میشد که بیا و ببین )

هیکلیه با عصبانیت گفت : چنان می زنم تو صورتت که اسمت رو فراموش کنی ؟ تیکه میندازی ... مثل اینه هنوز نمی دونی جرمت چیه ... بردیمت بازداشتگاه میفهمی دنیا دست کیه ؟

منم آروم ( البته از قصد یه کم بلند تر گفتم تا بشنون ) : دست پشمی ها

هیکلیه دومی گفت : ببریمش زبونش باید کوتاه بشه

منم خونسرد  بلند شدم گفتم : بریم ....

 

 منم پشتم گرم بود که با اینا اینجور تا می کردم ...

اونا هم با قاطعیت بلند شدن بهم دست بند زدن .... هیچ و هیچ یه دست بند به دست ما زدن ما رو از کیوسک بیرون آوردن ..

کار دنیا رو می بینی ..

با خودم گفتم تا آخرش باید برم ..

رفیقم که بیرون کیوسک بود تا منو با دست بند دید هول شد و گفت چی شده ؟

منم داد زدم : بی گناهم .. بی گناه

تا داد زدم یه پس گردنی محکم خوردم و سوار ماشینم کردن و با هزار تا تهدید منو بردن تا باز جوییم کنن ..

 

فکر می کردم اینجا دیگه 100% یه الگانس منتظره منو ببره .. شانسمون کور شد ... دیدم یه پراید لگن آوردن و ما رو سوار کردن ...

 

همه این جریانات از یه موتور گیری ساده شروع شد ... به همین سادگی ..

 

توی یه اتاق فکستنی رو یه صندلی زوار در رفته نشسته بودم و دستام از  پشت صندلی به هم دست بند زده بودن ..

با خودم تو این فکر بودم که چطور بازی رو شروع کنم که ناگهان یکی از این آدما وارد شدن ...

نمی دونم چی شد یهو ترس وجودمو گرفت و از کارم پشیمون شده بودم .. آخه عصبانیت و خشم از چهره این آدم داشت می زد بیرون ..

پرسید : چرا تو گوشیت هیچی نیست ؟

گفتم: از همون اول گفتم که که هیچی ندارم

پرسید : تو واسه چی کنار کیوسک این ور رو اونور می کردی ؟؟ با کی داشتی حرف می زدی ؟

 

منم تموم ماجرا رو واسشون گفتم و گفتم تمام اون مدت داشتم با دوستی که بیرونه کیوسک واستاده بود حرف می زدم ..

اونا هم دوستمو آوردن و ازش چندتا سوال کردن اونم جوابشونو داد ..

چندتا سوال هم از سروان رضاپور کردن ....

 

منم همین طور دست بند زده تو اتاق بودم و معلوم نبود می خوان چیکار کنن ..

انگار دلشون نمی خواست منو ول کنن .. دنبال یه بهونه بودن که منو اونجا نگه دارن ..

 

تا این لحظه هم هیچ خبری از پسر عمو نبود !!!!!!

 

بهشون گفتم : خونوادم از من بی خبرم ... باید بهشون زنگ بزنم

اونام اجازه دادن منم زنگ زدم به بابام و همه چی رو بهش گفتم ..

 

 

10 دقیقه از تماس من نگذشته بود که دیدم این آدم هیکلیه سریع وارد اتاق شد و دست بند منو باز کرد بهم گفت : شما می تونید برید .. با هاتون کاری نداریم ... پدرتون هم منتظرتونه

منم که می دونستم چه خبره .... الکی به بابام زنگ نزده بودم ..... یه پوزخند کوچولو به آقاهه زدم و از اتاق بیرون اومدم ...

 

بعدش که رفتیم خونه بابام بهم گفت : بمب گذار هم بودی و ما نمی دونستیم !!!!!!

 

گفتم : ما اینیم دیگه

 

*********************************

 

 

   

نوشته شده توسط منصور در سه شنبه سی ام بهمن 1386
....:: سر آغاز ::....
 سلام ..

البته نمیدونم دارم به کی سلام میگم اما سلام به همه اونایی که یه روزی راهشون به اینطرفا میفتاد و یه نگاهی به ما داشتن !!

بالاخره حوصله مون گرفت و گفتیم یه پست تو این وبلاگ بزاریم .... چه گرد و خاکی  اینجا نشسته !!!

 

به اطلاع دوستان میرسونم اگه گذرتون به اینورا افتاد بگم که به کوپ این وبلاگ سرو پاست ... اینبار می خوام یه جور دیگه بنویسم .. نپرسین که نمیگم

تا بیام یا حق

   

نوشته شده توسط منصور در جمعه بیست و ششم بهمن 1386