تبليغاتX
نـــــــــــیــــــــکــــــاح

.... راز نگفته .....
چرا باور نمی داری؟

    خدا هم قصه ما را

      به هر شب

    با ملايک نيز می گو يد

      ملايک سخت می گريند

    خدا در کار خود مانده ست

      نمی داند بميراند

        ويا از کيسه لطفش

                بنوشاند به لبهايت

                            شراب زندگانی را

   

نوشته شده توسط منصور در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386
.... وبلاگ ....

سلام ...

خیلی وقته که نتونستم به وبلاگ سر بزنم .... آدم سرش شلوغ باشه خیلی چیز ها رو فراموش می کنه !!!!!

الان که اومدم نظرات همتون رو خوندم و معذرت می خوام که نتونستم بهتون سر بزنم و جواب کامنت هاتونو بدم ...

با خودم گفتم واسه این آپ چه مطلبی رو بنویسم که با خوندن کامنت های ماه مهربون ( همون لیلا خودمون) گفتم خاطرات دعوت ما به باشگاه وبلاگ نویسان رو بنویسم ... جالبه حتما بخونین ...........

 

 

--------------------------------

حدود ساعت 1.30 صبح بود که رسیدیم ایستگاه سواریهایی که به تهران می رفتن  . بعد از 2 ساعت معطلی فقط یه مسافر گیر راننده اومد که با ما شد  3 نفر و اونم واسه اینکه از کرایه نفر چهارم بی نصیب نمونه کرایه شو بین ما سه نفر نصف کرد و حرکت کردیم .

من رفتم رو صندلی جلو نشستم تا با راننده گپ و گفتمان داشته باشم  ، دوستم ( سید ) با یه مرد دیگه که میانسال بود رو صندلی پشتی نشستند .

از قائم شهر که گذشتیم راننده شروع کرد به حرف زدن و بلوف اومدن ..

این آقای راننده یه مرد 37 ، 38 ساله بود که وقتی حرف می زد من چیز زیادی از حرفاش نمی فهمیدم بیشتر دوتا لب می دیدم که باز و بسته می شدند .

منم واسه اینکه اعلام وجود کنم فقط لبخند نشون میدادم و بله ، بله می گفتم ..

انگار ولوم صداش قطع بود .. از کل حرفاش فقط چند کلمه رو فهمیدم .. دختر ، موبایل ، تیکه !!!!

وقتی حرفی واسه گفتن نداشت و ساکت میشد بهم گیر میداد که آقا بخواب خیالت راحت باشه من خوابم نمیبره ...

ناگفته نمونه که بگم من تو مسافرت ها داخل ماشین خوابم نمی گیره .. برام یه عادت شد ....

این راننده ما چند باری تو مسیر  چرت می رفت که من سر صحبت رو باز می کردم تا خواب از سرش بپره ..

نرسیده به تهران نمی دونم کجا بود فکر کنم یکی از شهر های کناره تهران بود که یه خانوم سوار ماشین ماشد ....

تو بزرگراه رسیدیم به دوراهی که مسیر خانوم با ما نمی خورد .... راننده گیر داده بود که من اینا رو می رسونم تهران بعد میایم شما رو میبرم به محل کارتون ....

هی از راننده اصرار از خانوم تشکر ...

خانوم از اتومبیل پیاده شد ولی راننده دست بردار نبود ...

منم که دیدم ول کن نیست گفتم

م – آقا پا نمیده دیگه ول کن تو شهر فرواوون تره

راننده نگاهی به من کرد و گفت

راننده – نه بابا من نیتم پاکه

منم تو دلم گفتم

م- آره ارواح عمّت

 

--------------------------------

بالاخره رسیدیم تهران ...

نگاهی به آدرس کردیم رفتیم سمت اتوبوسی که ما رو به مقصد برسونه ....

اینو تا یادم نرفته بگم که این لیلا خانوم تو هرکاری خبره نباشه تو آدرس دادن حرفه ائیه ...

تو اتوبوس که بودیم یهو یادم افتاد که ما با خودمون یه بسته بزرگ کلوچه سوغاتی واسه داش میلاد گرفته بودیم ....

به سید گفتم

م- کلوچه ها کجاست ؟

سید- مگه از تو ماشین ور نداشتی ؟

م – نه

سید – خوب نوش جان راننده

کلوچه ها پریدن ....

 

از اتوبوس پیاده شدیم و سوار یه پیکان غراضه شدیم تا ما رو به میدون ( فکر کنم میدان بهار یا بهارستان ) ببره .... اونجا به هر کی آدرس رو نشون میدادیم می گفت نمیدونم !!!!

اینقدر تو خیابونای اطراف گشته بودیم که دیگه نای راه رفتن نداشتیم ..

ما تقریبا 3 ساعت تو خیابونا و کوچه ها سرگردون بودیم تا تونستیم باشگاه رو پیدا کنیم ...

با خودمون گفتیم لا اقل تا اومدن لیلا و داش میلاد بریم تو پارک بغل باشگاه یه استراحت کوچیکی بکنیم  .....

رفتیم و روی صندلی نشستیم ......

سید – به لیلا زنگ بزن ببین کجان ..

منم به همراه  داش میلاد زنگ زدم

م – کجائین

میلاد -  داریم میایم ..

معلوم نبود از کجا دارن میان چون هر چی زنگ میزدیم می گفتن داریم میایم !!!!!  .... همین طور که رو صندلی پارک لم داده بودیم دیدیم چندتا از مامورهای نیروی انتظامی به ما اشاره می کنند ..

رو به سید کردم و گفتم ..

م – سید مثل اینکه با تو کار دارن

سید – اینا با من چیکار دارن

م- پاشو ببین چیکارت دارن

سید بنده خدا بلند شد و رفت سمت مامورها و با قیافه در هم برگشت ..

م- چیکار داشتن ؟

سید- جمع کن از اینجا بریم .. اوضا خیطه

م- واسه چی ؟ مگه چی شده ؟

سید – پاشو تا مارو نگرفتن

من یدفعه از جام بلند شدم و گفتم

م - مگه چی خبر شده ؟ قیام کردند ؟

سید – گفتن اعلان مامورها میریزن تو پارک همه رو بی سوال و  جواب جمع می کنن میبرن

م- مگه کم دارن ؟

سید- طرح پاک سازی پارک هاست .. اگه مارو بگیرن تا 3 روز بازداشتیم بعدش به ما اجازه میدن به خونواده هامون خبر بدیم

تا این حرف رو شنیدم 3 سوت طول نکشید که از محوطه پارک فلنگ رو بستیم ...

رفتیم جلو در باشگاه منتظر لیلا و میلاد شدیم  تا بیان ... اونا هم حدود ساعت 11 سرو کله شون پیدا شد  ..

ما دقیقا 4 ساعت الاف بودیم ....

طبق قول و قرار هایی که با داش میلاد گذاشته بودم و با سید هم هماهنگ بودیم ( واسه سر به سر گذاشتن لیلا من نقش سید رو بازی کنم و سید نقش منو ) وقتی از پژو ( البته آژانس بود ) پیدا شد سریع اومد طرف سید ..

میلاد – سلام داداش منصور  .. خوبی داداش ... چه خبر ؟

سید – سلام .. قوربونت دادش

من همین جور بهشون نگاه میکردم ... بعد از احوال پرسی گرم با سید رو کرد به منو یه چشمک زد و با یه لحن باحال گفت

میلاد - خوبی آقا سید

م – هی به مرحمت شما

در همین حین دیدیم یه دختر توپول داره از ماشین پیاده می شه و با جعبه شیرینی تو دستش و  لبخند تو صورت توپولش به طرف ما میاد ...

من که داشتم  گیج میزدم ( آخه فکر نمی کردم لیلا اینقدر توپول باشه ) ...

با هم سلام و احوال پرسی کردیم .. البته چون لیلا نمی دونست سید اونی نیست که فکرش رو می کنه خیلی باهاش گرم گرفت از اومدونمون خیلی خوشحال شد و به سید می گفت

لیلا – بهت نمی خوره اینقدر پر شر رو شور باشی و سر به سر دختر مردم بزاری !!!!
بیچاره نمی دونست طرفش منم !!!!

 

--------------------------------

رفتیم توی باشگاه ..

 همین که وارد سالن کنفرانس باشگاه شدیم یه دختر لاغر با قد کوتاه سریع اومد شروع کرد به فیلم گرفت ... ( سعاد soad  )

هی چپ و راست این دوربین رو می چرخوند .. من مونده بودم که ما تو یه کادر هستیم یا نه ؟؟!!!!!

رفتیم روی صندلی ردیف جلو نشستیم و شروع کردیم به احوال پرسی و خوش و بش .. البته من آروم حرف میزدم تا لیلا با صدام منو نشناسه ... تو همین حین  2 تا دیگه از بچه ها ( امیر و ثاری ) که از رشت اومده بودن به ما ملحق شدن .... ما هم که گرم حرف زدن بودیم جریان رو فراموش کردیم بلند بلند شروع کردیم به حرف زدن و شوخی کردن که یهو لیلا رو با قیافه متعجب جلو خودم دیدم ..

لیلا – یکم حرف بزن

من همین طور نگاش می کردم و مونده بودم چیکار کنم .. چون نقشه مون داشت لو میرفت .... آخه من می خواستم آخره کار بهش بگم من منصورم

م – چی بگم

لیلا با صدای بلند داد زد

لیلا – این منصور ..... داشت ما رو بازی می داد

وقتی لیلا این حرف رو زد منم انکار کردم ..

لیلا – این صدای کلفتت تابلوئه دیگه

هیچی لو رفتیم .. بعدشم داش میلاد تمام جریان رو واسه لیلا شرح داد ... همه شروع کردیم به خندیدین ...

 

--------------------------------

همین طور بچه ها به گروه ما اضافه می شدند ...

حمید و دوستش ، غزال ، عسل ، خاله بهونه و خونوادش و...... ( اسم های بقیه یادم نمیاد ... لیلا خودش تو کامنتاش اسامی رو میاره )

جمع گرم و خوبی بود ... شروع کردیم به حرف زدن و تبادل نظر ..... انقدر حرف زدیم که یادمون رفت یه شکمی هم هست که باید سیرش کرد ...

آدم که یه دوست مثل لیلا داره غمی نباید داشته باشه ...

با یه دستور  میز پر شد از غذا .. اونم چی کباب برگ ممتاز

جاتون خالی حسابی یه حال اساسی به شکم دادیم ...

بعد غذا دیگه حالی واسه بحث واسه ما  نبود رفتیم  جدا از گروه روی صندلی های خالی نشستیم و شروع کردیم به شوخی و حرف زدن ...

من که داش میلاد و تازه گیرش آورده بودم هی باهم شوخی می کردیم و خنده می کردیم ..

لذت شنیدن یک کلمه از زبونش واسم بیشتر از هزاران بار چت کردن بود ...

یادمه بهم می گفت : انگار تو رو 50 ساله که می شناسم ....

لیلا که دیگه طاقت دیدن حرف های صمیمانه ما رو نداشت گفت

لیلا – پاشین دیگه بسه  می خوایم عکس بگیریم ... از اون عکس های یادگاری ( که من یکیشو هم ندارم )

تا دلش می خواست ازمون عکس گرفت ... من مونده بودم با این همه عکس می خواست چیکار کنه ..

چند باری هم بهش افتخار دادم بیاد کنارم وایسته عکس بگیره .. آدم مهم باشه این مشکلاتم داره ..

اون روز یکی روز هایی بود که خاطراتش هرگز از تو ذهنم خارج نمی شه ...

خیلی خوش گذشت .. به همه مون خوش گذشت ....

بالاخره وقت رفتن رسیده بود ... سعاد سوغاتی که از کازرون آورده بود بین بچه ها پخش کرد .. امیر ( ملقب به امیر تنها ) هم سوغاتی شو به بچه ها داد ....

 

با همه خوش و بش کردیم از باشگاه اومدیم بیرون تا بریم ترمینال و بریم به خونه هامون ..

تو راه برگشت همش خاطرات اون روز رو مرور می کردم .. فکر کنم سید هم همینطور ....

 

حالا آرزومه که یه بار دیگه هم شده داش میلاد  ، لیلا ، امیر و دیگر دوستا دور هم جمع شیم و همدیگه رو ببینیم ....

 

به امید آنروز

   

نوشته شده توسط منصور در چهارشنبه سیزدهم تیر 1386