شبها در پی روزها و هفتهها و ماهها آمدند و رفتند تا امروز در تب و تاب به جاگذاشتن سالی ديگر، ديده به در بدوزيم و آمدن بهار را نظارهگر باشيم.
با هر بار آمدن بهار، عشق به ذات خالق هستی را فرياد میزنيم، در دل با حافظ و گل و گياه همنوا میشويم:
ارغوان جام عقيقی به سمن خواهدداد
چشم نرگس به شقايق نگران خواهدشد
رايحه طراوات، هوا را عطرآگين قدرت خداوندی كرده و حس و حال تازگی، ايمانت را دو چندان میكند.
وقتی قرآن را ورق بزنی و به نيت «عيد» در آن تدبر كنی، نويد نزول نعمت از آسمان در هنگام عيد تو را مشعوف میسازد.
عيد را كه با ياد خدا آغاز كنيم و نگاهمان به آيات چشمنواز قرآن باشد، دعای «حول حالنا»ی ما مستجاب خواهد شد؛ چرا كه خود قرآن خبر از پاداش و بركت و عيدانه به موءمنين میدهد. میانديشم؛ صدای نفسهای آخر زمستان شنيده میشود و بوی سبزی و تازگی به شام میرسد.
هر شكوفهای كه در بوتههای کنار خیابان میبينی، آيتی از قدرت لايزال خداست. خدايی كه در قرآن به خلق آسمانها و زمين و هر آنچه در آنهاست، اشاره میكند و بهار از جمله نعمتهای برتری است كه هر سال بر زمين گسترده میشود و اين جشنی است، آسمانی و معنوی.
تازه گشتن و نو شدن زمین ، خلق مدام هستی ، رسیدن عید و بهاران و سال نو بر شما مبارک .....
بهار آمد گلی با خود نیاورد
چرا گل ، اما گل درد
خزان جای بهاران را گرفته است
کدامین دست جایشان را عوض کرد

محو خواهم شد
در سیاهی های روزگار
در هوسهای جوانی
هوا بوی گناه به خود گرفته
راهم را گم کرده ام
راهنمایم را
بدنبال فانوسم در این سیاهی
کاش کودکی بودم ساده
با لباس روستایی
از سرزمین آفتاب
کور سویی می آید
از بلندای کوه
صدا می زنم
ندای آمد
برخیز
پاهایم سست و چشمانم پر از اشک
توانی نیست برای رفتن
رویی نیست
ندا آمد
برخیز و بتاز
جانی می گیرم
چنگ به آسمان می زنم
بر پاهای سستم می ایستم
بسان باد بهاری
می تازم
می تازم
می تازم

من امشب زیر باران گریه خواهم کرد .. در این تنهایی و خلوت .. در این دشت سکوت وسرد .. در این بیهودگی های پر از ابهام... نمی دانی چه بی تابم ... نمی دانی چه مشتاقم ... ببینم روی ماهت را
من امشب گریه خواهم کرد ... من امشب زیر باران ... تو را فریاد خواهم کرد ... اگر چه گنگ و لالم من
اگر چه ناتوانم من .... ولی از عمق جان خود .... تو را فریاد خواهم کرد .... من امشب زیر باران گریه خواهم کرد
اگر از آسمان سیلاب غم بارد و گر از هر طرف تیر از کمان آید بدان ای نازنین من نمی ترسم
تو را فریاد خواهم کرد ... من از تاریکی و ظلمت نمی ترسم ... تمام ترس من این است
فراموشم کنی ای دوست
ببار ای بارش باران ... چنان بی تاب اشکم من که می خواهم ببارم من ... من امشب گریه خواهم کرد
من امشب بغض را در سینه خواهم کشت و بی پرواتر از دیروز تو را فریاد خواهم کرد ... من امشب آرزوی مرگ خواهم کرد ... چنان مشتاق مرگم من که شرح آرزوی من مثال ریشه و آب است
تو ای باران تو ای مولود ابر آه چه حسرت گونه می باری مرا با خود ببر امشب فرو در خاک و خاکستر
مرا با خود ببر امشب به گورستان دلتنگی ... مرا با خود ببر امشب که اینجا زندگان از عشق بیزارند و
باران را نمی فهمند
من امشب گریه خواهم کرد و از دست خدا هم شکوه خواهم کرد
خدا یا!
چرا مردم نمی دانند باران حاصل اشکی است که عاشق از دو چشمانش به هنگام سکوت خویش می بارد ...چرا مردم نمی دانند
که باران هدیه ابر است .... به هر که عاشق اشک است ... من امشب گریه خواهم کرد
به گوش ابر ها امشب تو را فریاد خواهم کرد .. بمان ای نازنین با من بمان تا لحظه اخر ، بمان تا زندگی باقی است ، بمان تا ابر بارانی است، بمان تا در کنارت من ، بسان غنچه بشکافم
بمان تا در نگاهت من بکارم شاخه عشقی ، بمان تا روی دستانت ، ببارم شبنم اشکی
بمان تا روی لبهایت ، نشانم بوسه لطفیريا، بمان ای نازنین با من ، بمان تا آسمان آبی است
اگر چه می روی امشب
ولی من هر سحر گاهان
تو را فریاد خواهم کرد
من امشب گریه خواهم کرد .... بسان کودکی گم کرده مادر را .... چنان می گریم امشب من
که خون از دیده ام آید ... که مپ گان نگاه من به رنگ سرخ خون گردد
من امشب گریه خواهم کرد به یاد قامتت ای دوست !
میان باغ احساسم هزاران سرو می کارم ... به یاد صورت ماهت ... میان آسمان آبی قلبم
هزاران ماه می کارم ... به یاد چشم شهلایت .. میان حوض چشمانم
هزاران گریه می کارم ... من امشب گریه خواهم کرد
تو را من با تمام حسرت و اندوه .. تو را من با تمام بغض
تو را من با تمام درد ... تو را من با تمام هرچه احساس است
تو را من با تمام هر چه دلتنگی است
تو را من با تمام هر چه امید است
تو را فریاد خواهم کرد
اگر امشب خدا گوید:
" که بنده!
ساکت امشب ساکت امشب "
ساکت امشب من نخواهم بود
تو را من با تمام عشق
تو را فریاد خواهم کرد
