تبليغاتX
نـــــــــــیــــــــکــــــاح

« نوای خاموش »

 

این چه دنیای غریبی است که تو درمن حضور داری ولی من، در دنیای تو ، نقشی فراموش شده ام روی تابلوی یک روز بارانی ، که در رنگها در هم می آمیزد و گم می شود و چه زود زود دلم تنگ می شود ، وقتی هوای ابری دلم تو را برای شنیدن دردهایش طلب می کند ، تو یک نیاز برای پررنگ تر کردن طرح زندگی نیستی ، خود زندگی هستی . حتی وقتی در لباس غم بر من نزول می کنی ، یا لباس سپید عروس بر تن می کنی و شادم می کنی.               

 

 

                

 

 

 

عشق درمیان خار، بوی گل را حس کردن است . دوستی فهمیدن ناگفته های کسی است که دوستش می داری . عشق ، باز کردن دریچه ای جدید است ، به روی پنجره زندگی مان . فهم خود را که درجوی صداقت دلت صیقل می دهی ، عشق را می سازی . عشق نوشتن نامه های عاشقانه برای کسی نیست . عشق درهوای کسی سکوت کردن است . بی آنکه حتی خاطرش را پریشان بخواهی . دوستی این نیست که منت دوست داشتنت را سر کسی بگذاری ، این است که نیازداری ..

                         

                      *****************************************

 

نفسهای عمیق نشانه ناگفته های بسیاراست . ناگفته هایت را شعرنکن که دیگران بخوانند . سکوت کن که همه بشنوند!. بگذار، آنکه دوست ندارد نشنود . تو سکوت مقدست را ، رنج ها و دلهره هایت را در دل بریز ، تا آنکه را دوست می داری ، در آسایش خود بسربرد . حتی گفتار تو نیزاو را نیاز دارد . اگر نمی توانی عاشق نشو .....

                    

   

نوشته شده توسط منصور در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385
« مـــــــــحــــرم »

دل من دوباره باز کرده بهونه حسین

می خونه شعر و سرود عاشقونه حسین

دوست دارم هر چی دارم بدم به راه تو حسین

تا که سینه خیز بیام میون بین الحرمین

همه زندگی مو به پای زینب می زارم

که به جز زینب تو هیچ کس دیگه ندارم

امیدم فقط اینه اونی که بر دل امیره

یه روزی بیاد سرم رو روی زانوش بگیره

یه گوشه چشم آقا تموم زندگی مونه

گریه ی برای حسین نماز بندگی مونه

دلم می خواد با مژه هام حرمت رو جارو کنم

دارو ندار دلمو برای تو رو بکنم

فضای بین الحرمین معطره به یاس و سیب

صدایی دائم می گه حسین من شاه غریب

هوای بین الحرمین بدجوری مستم می کنه

برا همیشه پیش تو منو وابستم می کنه

چراغ های تو حرمت مثل ستاره روشنن

حوریا دور گنبدت با ملائک پر می زنن

 

******************************

 

گفته بودم که تمنای وصال تو مرا خواهد بود

تا تو شدی کشته ما بی سرو سامان شدیم

یکسره سر گشته کوه وبیابان شدیم

ای زینت دوش نبی روی زمین جای تو نیست

رو خاک و خاشاک زمین منزل و معبای تو نیست

در آن نفس که بمیرم در آرزوی تو باشم

بدان امید دهم جان که خاک کوی تو باشم

 

 

   

نوشته شده توسط منصور در سه شنبه دهم بهمن 1385