تبليغاتX
نـــــــــــیــــــــکــــــاح

---- سوز جدایی ----

عشق مان همانند گذر فصول به سردی می گراید و دیگر خبری از سر سبزی و شادابی و گرمای عشق مان نیست و جای آن را زردی  و خزان پائیزی گرفته و قلب عاشق تو تکه ای از یخ شده که محصور سرمای خود خواهی توست .

اکنون چشمان اشک بار من نظاره گر این سرنوشت از پشت پنجره سکوت است . سکوتی که تنها نوای جدایی را می نوازد . پنجره را می گشایم تا شاید قلب خونین و یخ زده تو را که هنوز ذره ای از عشق در آن جاری است را به دامن خود کشم اما طوفان روزگار تو را از دستان من که بسویت دراز شده و تو را ملتمسانه می خواهد دور می کند .

کاش دوباره بهار زندگی بر تو ببارد و همانند قبل تو را در آغوشم ببینم . کاش گرمای عشق من می توانست دوباره  عشق تو را بیدار کند و از خودخواهی که تو را گرفتار خود کرده رهایی بخشد ولی این سرما نه تنها قلبت را بلکه تمام وجودت را فرا گرفته و اجازه هر چند کوتاه فکر کردن را به تو نمی دهد .

اما من امید دارم . امید به بازگشتت ، امید به بازگشت به خاطرات خوب گذشته ......

 

                              

                                                                                         « محمد مهدی »

 

              

   

نوشته شده توسط منصور در شنبه بیستم آبان 1385
.... کویر نصیبم شده ....

حال من حال تک درخت کویری است که چندی است طعم مهربانی را نچشیده . طعم هم نوایی سرود عشق . در ختی که سالها در جوار یاس کبود زیسته ولی اکنون خود را اسیر در دنیای سکوت و تنهایی می بیند  و دلگیر از روزگار .

تنها همدم او کویر عریانی است که تنها شن های سوزان خود را به پای او ریخته و او را گرفتار گرمای سوزان خود کرده است .

تشنگی امان او را بریده اما دریغ از دیدن تکه ابری کوچک در آسمان آبی که خورشید در آن با گرمای سوزان چهره اش را به بازی می گیرد .

درخت سالهاست چشم به افق های دور دارد تا دیدن ابری هرچند کوچک او را امیدوار کند . یا شاید نسیم خنک  و خوش بو از دیار سر سبز عشق و آرزو که به سمت او گسیل شود .

اما تا چشم می بیند چیزی جز سراب نیست . سرابی که او را بار ها فریفته است .

او امید وار است ، امیدوار به زیستن ، به بارش ، به رویش جوانه تازه از جنس عشق و زندگی در دل شن های سوزان .

اما نگاه او بسنده به فردای زیبا نیست . نگاهش به قامت جوانش است که در جوانی طعم پیری را مزه می کند . باید به فکر چاره باشد و تنهاییش را ، سکوتتش را و این تاریکی وحشتناک را از بین ببرد .

اما چگونه ؟

می خواهد فریاد بکشد اما چه فایده . کسی هست که صدایش را بشنود  ؟  صدایی که شاید یاس کبود را التماس می کند !

همراهش سالهاست که او را به باد فراموشی گرفته و دیگر یادی از او نمی کند .

 آیا بهاری دیگر در زندگی خزانش طلوع می کند ؟

صدایی که از پشت پرچین سکوت ناله عشق را سر می دهد ....

حالا که بهار از اینجا بریده و کویر را پیش کش من کرده ، دلم می خواست هر از گاهی حالی از من می پرسید ولی غرور این اجازه را نداد .

تنها می نشینم ، می نشینم در کوچه های تاریک و با سکوت هم نوا می شوم اما امید به ظهور بهاری نو هستم اما این بار از جنس عشق نه .....

 

                                                                                        

                                                                                            « محمد مهدی »

   

نوشته شده توسط منصور در چهارشنبه سوم آبان 1385