صدای شلیک تیر و انفجار خمپاره سکوت منطقه را بر هم می زند . همه جا تاریک است و تنها نور منور است که منطقه را روشن کرده است . بچه ها با اشتیاق منتظر دستور فرمانده هستند و مشغول خواندن دعا و قرآن . فضا فضای عرفانی است . انگار نه انگار وسط میدان جنگ هستی و از همه طرف گلوله های تانک و توپ به سویت شلیک می شود . همه به یک چیز فکر می کنند و آن دفاع از خاک کشور و حفظ عزت و آزادی کشور .
اینان کسانی هستند که از زندگی خود برای من و تو گذشتن . کسایی هستند که راحتی منو تو رو به قیمت گزافی خریدند . به قیمت جان خود .........
اما افسوس که اینان دیگر در اذهان عده ای که زندگی خود خود را مدیونشان هستند جایی ندارن . جایی برای حتی یک لحظه فکر . که اینان چرا رفتند ..
چرا تنها چند تکه از استخوانشان برگشته ؟ چرا برگشتن ولی بی پا ، بی دست ، چشم و بی .......
برای که رفتند و برای چه ؟؟؟
این همه سوال که تنها یک علامت سوال جلویشان قرار می دهیم و بس .
اینان رفتند ، با اخلاص رفتند و توقعی از کسی نداشته و ندارند اما ما باید چنین رفتار کنیم . باید حرمت شکنی کنیم ؟؟؟؟
پس این همه سختی که هنوز سنگینی آن بر دوششان است برای چه بود ؟؟؟ برای که بود ؟؟؟؟
چه کسی باید جواب گوی این سوالات باشد ؟؟؟؟؟؟


قفس نگاهم را به تن ناموزون درها و دیوارها و آدمها دوخته ام . در این بی همنفسی ها اگر از خود بد نگویم از که بد بگویم . نفس دادند، تلف کردم . زمان دادند ، هدر دادم . چیزی برای آبی کردن پرده نمایش زندگی ام ندارم . سیاه می بینم .
به آب باید بزنم ، دست خود را که به قتل من آلوده است . در این زمین سبز، در این هوای تازه که در رگهای آسمان جاری است ، باید غسل دوباره زیستن کنم . کسی باید مرا بشوید، در حوض مهربانی خود . سر در گمی ها ، امانم را بریده اند . به کوه نیاز دارم ، نه به هوای پاکش ، به بلندای قله اش . که طرحی از استوار زیستن است . به دشت ، که وسعتش را از باران دریغ نمی دارد . می خواهم بارانی بشوم . باید از مرداب بی تکلیفی ها بیرون آیم . تا کی آب خوردن در این شوره آب گندیده . زندگی بی هدف را می گویم . تا کی ؟ آخر تا کی؟ ......
آتش زدی به جان من و می کنی فرار
کشتی چه سهل مرا و زمن برده ای قرار....

سرم با دیگران گرم است ، دلم با تو. دلم را استوار کرده ام، که دل نبندم. نه به چشمهای بیگانه ای. نه به حرفهای بیگانه ای. می خواهم آزاد باشم. از قید تملک خود و دیگران. تا بود برای خود می خواستم. تا رفت برای خود می خواستم . و حالا نشسته ام دراین اندیشه، که آیا راست اندیشیده ام. یا کجراهه پیموده ام. راه کج نبود . نگاهم، به پیش پای بود. دوردست ها از من دریغ شدند ، من از تو . و تو، در دوردستها بودی.
بیش ازاین دید ندارم. کور شده ام. کر شده ام. نه ،خودخواه شده ام. همه را برای خود . تو را برای خود، می خواستم . می خواهم . و خودخواهی از کوری هم بد تراست.
در این مرداب وحشتزای تنهایی
که هر سو سایه مرگ است
مرا دریاب ای همدم
گیجی ام را روی دیوار تنهایی ام نقش می کنم. بومهای رنگ شده را می شکنم. شکستن ، عصیان است. باید عصیان کنم. کسی که از عصیان بهراسد، سزاوار مرگ است. می خواهم زنده بمانم. می خواهم عصیان کنم.
وقتی باران می بارد ، دلم می خواهد قدم بزنم. قدم که می زنم دلم می خواهد در کنار تو باشم.در کنار تو که هستم دلم می خواهد دیوانه وار نگاهت کنم.افسوس که باران بوی رفتن می دهد . و سهم چشم های من جز نگاه به آسمان دلگیر و بارانی هیچ نیست. در کنار دردهایم راه می روم. این خیابان چندم است که دارم عاشق می شوم!.
بهار عمر مرا می کنی پریشان تو
دوباره قلب مرامی کنی پشیمان تو
هوای گریه من تاهمیشه بارانی ست
دلیل این همه آه و نگاه باران تو
بدون خبرمی روی خدا بهمراهت
برای دفعه آخر ، سلام پایان تو
بلای رفتن تو می کشد مرا آخر
برای این من خسته سلاح بران تو
دلم گرفته عزیزم ، بیا بیا برگرد
دریغ وحسرت وآه وفغان وافغان تو
همیشه فکرتوام هرکجا که خواهی بود
سلام وصحبت و ذکرودعای هرآن تو
گلایه می کنم اما گلایه کافی نیست
کسی که می کندم مرد خانه ویران تو
قسم به چشم سیاهت که بی تومی میرم
برای قلب شکسته ، دوا و درمان تو
نفس برای کشیدن بهانه می خواهد
شکوه و خرمی فصل نوبهاران تو
کاش کنارم بودی.کاش باران همچنان می بارید. منتظر باش . برمی گردم. با دستهایی پر از تو . دلی خالی از خود. با سیبی سرخ.
منتظر باش. بر می گردم. با تابلویی نقش شده از من ، در کنار تو.
بومت را بشکن . مرا نقش کن. من ، تنهایی هستم !!!
