تبليغاتX
نـــــــــــیــــــــکــــــاح

.... انسانیت ....

ببه افق های دور در کرانه آسمان نگاه می کنم . به غروب آفتاب . به پنهان شدن خورشید در پشت کوه سفید ،  این لحظه چه زیباست .

نگاه کردن به سرخی آسمان در سکوت و فرصتی برای اندیشییدن به افق های دور ، به دوستی ها ، به مهر .

چشمانم را یک لحظه از کرانه آسمان به شهری که در زیر تپه قرار دارد بر می گردانم .

از سکوت خبری نیست. انسانها اسیر چرخ زمانند و در تکاپو، فرصتی برای دیدار وجود ندارد .

فرصتی برای دوستی ، مهر .........

همه جا صحبت از خویش است . همه به فکر حال خویشن .

دخترکی میبینم ولی  ............

 

               

 

کسی به فکر دختر بچه تنها که در گوشه خیابان دستش را برای نیاز دراز کرده تا بتواند خرج مادر بیمار خود را بپردازد نیست و تنها نگاهی سوزنده عابران که دخترک را می آزرد .

از خدا می پرسد : چرا ؟ چرا انسانها اینگونه اند ؟ پس دوستی ها کجاست ؟ مهربانی ، لطف ، بخشندگی را کجا باید یافت ؟؟؟ در کدامین کوچه و برزن ؟؟

دخترک سرش را پائین می اندازد تا عابران اشک هایی که از چشمان زیبایش جاری میشود نبینند .

خود بینی با مردم چه کردی که این گونه بی مهری این گونه در وجودشان شاخه افشانده !!!!!!

دخترک را میبینم ، ناامید از کنار خیابان حرکت می کند سر راه، جلو داروخانه می ایستد نسخه مادرش را در دست می فشارد جرات وارد شدن ندارد ولی چاره ای نیست چون مادرش در بستر بیماری چشم به در دوخته .

قدم بر میدارد اما باز هم جرات نمی کند .

سرش را پائین می اندازد و اشک در چشمانش حلقه می زند به راه می افتد اما به کجا ؟؟؟؟؟

بی مقصد ...........

 اشک مثل باران از چشمانش جاریست ناگهان خود را جلوی در خانه می بیند . آدمای زیادی جمع هستند .

دلش می لرزد وارد خانه می شود و مادرش را می بیند که دیگر حرکتی ندارد و خبری از سرفه هایش نیست .

از ناله هایی که دل سنگ را به درد می آورد هم خبری نبود .

هراسان بر سر بالین مادر می رود مادر نفس نمی کشد .  مادر دیگر در کنار او نیست .

آه خدا مادرم ، مادرم ، مادرم ......... باز می گرید ولی سوزنده تر.

 سرش را بلند می کند و از خدا این را می خواهد : خدایا مرا از بین این انسان های بی مهر خود پرست نجات بده .

کمی بعد دخترک بی حرکت روی مادرش می افتد و دیگر بلند نمی شود .

آری دخترک از بی معرفتی و بی مهری انسانهایی ناله می کرد که خود را انسان می نامن .

انسان بودن یعنی بخشش ، یعنی عطوفت و نهربانی ، یعنی دست یکدیگر گرفتن و ...

چشمانم دیگر تحمل ندارد و از ترس اینکه خود را جزو این انسان ها بدانم دوباره به سرخی آسمان نگاه می کنم  تا به یاد این انسان های خودبین نیفتم .

 

 

 

 

 

 

 

 

   

نوشته شده توسط منصور در جمعه بیست و هفتم مرداد 1385
..... یه جای خوب .....

چهارشنبه  25 مرداد ماه 1385

باشگاه وبلاگ نویسان تهران

 

 

روز چهارشنبه رفتیم باشگاه وبلاگ نویسان ( با همه سختی های راه) تو پارک بغل باشگاه  منتظر شدیم تا میلاد ( دادای خودم ) با لیلا ( متخصص آدرس دهی بالینی ) بیان .. میلاد منو دیده بود ، منو میشناخت .. اما لیلا نه

از دیدن دادا زیاد تعجب نکردم اما وقتی لیلا رو دیدم چشام داشت میشد توپ بسکتبال .. آخه با تصویری که من ازش ساخته بودم خیلی فرق داشت .. آدم توپل که منو به یاد یکی می نداخت .

سلام دادیم و رفتیم تو باشگاه ... سعاد ( بچه کازرون ) با ورود ما شروع کرد به فیلمبرداری .

بعد با یه پسر گل که را براه تا منو میدید می گفت چاکرتیم نوکرتیم ( ما خاک پاتیم داداش ) پسر لاغر و ساده

آقا امیر گل ملقب به امیر تنها .

نشستیم شروع کردیم به صحبت تا بچه ها یکی یکی اومدن .

غزال ، رها ، عسل ، حمید ، امین ، مسعود و یه دوست دیگه رشتی که اصلا یادم رفت اسمش رو بپرسم !!

همه اومده بودن خیلی شاد کنار هم نشسته بودیم و لیلا ( واقعا می تونم بگم مهموندار خوبی میشه من تائیدش می کنم ) از همه پذیرایی کرد . نمی دونین این لیلا چپ می رفت عکس می گرفت راست می رفت عکس می گرفت . من که خودم عاشق عکس و عکاسیم مبهوت شده بودم . خیلی خیلی خوش گذشت ( اینو میگم تا اونایی که نیومدن بفهمن که چه روزی رو از دست دادن )

یادم رفت بگم یکی از مهمونا که من با دیدنش کمی جا خوردم خاله بهونه با اعضای خونوادش بودند . البته جا خوردنم واسه رابطه دوستانه ای بود که با بچه ها داشت .

خیلی خوش گذشت ... جای همتون خالی ......

 

( خیلی توضیح ندادم واسه اینه که قشنگیش توی مجلس بود نه تو خوندنش .. اگه می خوای بدونی چه گذشت بر ما پس ما همسفر شو )

 

قوربووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووون همه 

 

 

نوشته شده توسط منصور در پنجشنبه بیست و ششم مرداد 1385
.... خاطره ....

سلام به بروبچ  باحالی که به خودشون زحمت میدن میان اینجا تا مطالب درهم و برهم ما رو می خونن و از سر رودر بایستی کامنت هایی چند برای می ذارن .

تو این پست من تصمیم گرفتم یه چرخش چند درچه ای بزنم ، آخه مطالب قبلی خیلی غمگینانه بوده ، حالا می خوام دو تا از خاطرات شیرین و با مزه ای که برام اتفاق افتاده برای شما بنویسم .

امیدوارم که خوشتون بیاد .

 

*****************************************************************

 

تابستون بود من واسه تفریح رفته بودم به روستامون که خیلی با صفاست . یه شب خوابیده بودم که دائیم اومد ومنو بیدار کرد و گفت : پسر پاشو بیا بریم امشب سری به زمین بزنیم . آخه دیشب چندتا از گراز گدا گشنه اومده بودن تو زمین دائی شکم سیر کنی . مام غرق ، خواب گفتیم : میشه امشب رو بی خیال شی .

گفتش نه .. دیدیم نمی شه . راه افتادیم .

بعد حدود یه ساعت پیاده روی رسیدیم سر زمین . رفتیم تو محلی که مثلا واسه استراحت بود کمی چرت بزنیم و خستگی رفع کنیم . من که تا سرم خورد به متکا خوابم برد .

یه دفعه دیدم دائیم میگه پاشو ، پاشو اومدن . منم سریع بلند شدم و گفتم کجان ؟

با دست یه جا تو تاریکی رو نشون داد . من هرچی به این چشمام فشار آوردم هیچی ندیدم .

گفتش من از پشت میرم طرف اونا تو هم اینجا وایسا اگه این طرفی اومدن سر و صدا راه بنداز تا مسیرشون رو عوض کنن برن بیرون زمین . منم گفتم باشه . سرتون رو درد نیارم یه چوب دستی گرفتم و منتظر تشریف فرمایی این حیوونای محترم شدم .

چند دقیقه بعد رفتن دایی دیدم یه صداهایی اومد . داییه داد میزد جلوشونو بگیر دارن میان طرف تو  .

من سر جام میخ کوب شدم نمی دونستم چیکار کنم . ناگهان دیدم این حیوونا که من فقط برق چشاشون رو میدیم دارن با چه سرعتی به طرف من میان !!!!. یه تکونی به خودم دادم چند تا داد بلند زدم ولی مگه حالیشون میشد . سرعتشون بیشتر شد .

داد زدم : دائی ما نیستیم .. خودمو به رو پرت کردم تو شالیزار تا حداقل زیر دست پاشون له نشم .

بعد چند دقیقه دائیم اومد و منو صدا زد . منم دیدم اوضاع آروم شده از تو شالیزار بلند شدم .

سر و وضعم فقط بدرد خنده می خورد . از صورت و لباس  و کفش هیچی نمونده بود .  دائیم گفت چرا رفتی تو شالیزار .

گفتم : اینا داد و فریاد حالیشون نبود .

آره اونشب فقط منتظر موندم کی صبح میشه تا خودمو به حموم برسونم .

البته من اون موقع 16 سال بیشتر سن نداشتم . حالا اگه بود با صورت نمی رفتم تو شالیزار .

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

 

چند وقت پیش  از طرف سازمان به ما ماموریت دادن بریم به یکی از محوطه های باستانی واسه بازدید کننده ها توضیحاتی بدین تا سرشون گرم شه .

مام شال و کلاه کردیم رفتیم . از صبح این فک ما هی بسته میشد باز میشد بسته میشد باز میشد اما این بازدید کننده ها تمومی نداشتن . ساعت حوالی 2 شده بود ما قصد داشتیم دیگه تعطیل کنیم که یه اتوبوس دختر اومدن واسه بازدید. با اومدنشون رفتن ماهم کنسل شد . من به دوستم گفتم من حوصله حرف زدن ندارم تو یه جور سر و تهش رو جمع کن ، زود بریم .

این جمعیت سی و خورده ای اومدن و دوستم مشغول توضیح شد تا رسیدیم به اسکلت ها.

 یه دفعه یه دختر سوال میکنه ببخشید آقا شما فرق بین زن و مرد رو چطور مشخص می کنین .

دوستم گفت : خوب از روی استخوانهای قفسه سینه ، لگن ، انگشتان دست و پا و ..

دختره ساکت شد . دوستم دوباره مشغول توضیح دادن شد . دوباره همون دختر سوالش رو دوباره تکرار کرد . دوستم نگاهی بهش کرد و همون پاسخ قبلی رو بهش داد . دختر ساکت شد . دوستم مشغول کارش شد . من یه نگاهی به دختر کردم دیدم بله اینا چند نفرن که می خوان با این سوالات یه جورایی دوستم رو اذیت کنن . دختر دوباره گفت : ببخشید شما فرق بین زن و مرد رو چطور مشخص می کنین ؟؟

دوستم یه نگاهی کرد تا خواست حرفی بزنه من گفتم من جوابش رو میدم .

یه جمجه گرفتم تو دستم و نزدیک دختر و دوستانش شدم .

گفتم اینو که میبینی بهش می گن فک ... این فک اگه از جنس پلاستیک باشه مثل فک شما ما میفهمیم این جنسش مونثه اما نه جنسش پلاستیک نباشه و استخوان باشه  ماله یه مرد .

تا گفتم دختره هفت رنگ شد بهم گفت من چیزی نگفتم .. شما چرا متلک میگین .

منم با خونسردی گفتم نه خانوم می خوای دستی به فکت بزن تا به حرف من برسی ..

تا آخر بازدید من ندیدم که این دختر ودوستاش حرفی بزنن . آخرم که داشتن میرفتن رو کرد بهم و به من گفت : .................................

 

پیوست : این قسمت سانسور شده 

 

 

 

 

 

 

 

   

نوشته شده توسط منصور در جمعه بیستم مرداد 1385
...:: درد دل یک دوست ::...

اکنون که امیدم نا امید شده و تنهایی ، تنها همدم شب و روزم  شده ، می خواهم سر بر بالین زمین بگذارم و زار زار بگریم . گریه ز فراغ مادر ، گریه ز فراغ برادر .

برادری که سالها همدم و هم بازی ام بوده اکنون او را در میان خاکهایی می بینم که روزگاری روی آن با هم بازی می کردیم . سالها در شادی و غم در شکست و پیروزی در کنار هم بودیم . برادری که اگر او نبود من هم نبودم . برادری که برایم پله ای بود برای ترقی و صعود در زندگی . اما اکنون ......

 

 

 

 

زمانه ، آخ که این زمانه چه بی رحمانه می شکند و می سوزاند . ترحمی در وجودش نیست .

مادرم که تنها تجسمی کودکانه از او در ذهنم نقش بسته و دیگر هیچ . دلم لک زده برای نوازش هایش ، برای تبسم های عاشقانه اش ، برای در آغوش گرفتنش و بوسیدنش .

اما اکنون تنها می توانم بروی قاب عکسش بوسه ای بزنم ، بروی سنگ مزارش ، نه بروی گونه هایش ، نه بروی دستانش ، پاهایش .......

 

تو بلندای زمان و ملکوتی مادرم                       تو همان زمزمه صدق و صفایی مادرم

 

گر که بد بودم ، بدی کردم به تو                     آنکه آخم می شنید و می جهید از جا تو بودی مادرم

 

خدایا مادرم را در کودکی زمن ربودی و برادرم را در جوانی ، می دانم و آگاهم که این رفتن ها زندگی است ، می دانم که این ناراحتی ها زود گذر و خاطره ها ماندگار و یادها جاودانه .

خدایا زندگی دیگر برایم سخت شده و تنها توکل بر توست که مرا زنده نگه می دارد و مرا امید می دهد برای زیستن برای تلاش به سوی آینده و فردایی بکه خبری از آن ندارم .

 

برای شادی روحشان ..................

 

 

 

 

   

نوشته شده توسط منصور در پنجشنبه دوازدهم مرداد 1385
..:: تنها ::..

حالا که در تنهایی هایت جایی ندارم . حالا که مرا از دنیای تنهایی هایت می رانی، می روم. می روم تا دیگر صدای هق هق تنهایی هایم را نشنوی، که پی در پی و بی محابا تو را زجه می زنند. تو سر شار از کدام واژه ای، که نه عشق در تو می گنجد، نه دوستی. در تو همه چیز حضور دارد، همه چیز جز من !.

بی آنکه حرفی بزنم راهم را می گیرم و یک راست می روم به کوچه دلتنگی هایم. آنجا جایگاه امن و آرام من است.آنجا دیگر کسی نیست که مرا از خود براند و بر من خشم گیرد. صبر می کنم.حرفی نمی زنم. در سکوت خود فرو می روم. همه چیز بوی رفتن می دهد. بوی جدا شدن از باغ همیشه سبز تو . تو را از یاد بردن محال است. خود نیامده ای که بخواهی با عتاب از من روی برگردانی. نه دیدمت ، نه بوسیدمت ، نه خواستم که مال من باشی. فقط دوستت داشتم .

نه دلبستگی های کودکانه داشتم ، نه بهانه های بیهوده سر کردم. هر گز جز آنچه تو خواستی، نخواستم و اگر غیر از این بود ،بگو تا بدانم باید گناه کدام ناگفته و ناکرده را پس بدهم.

         

اگر می خواستم که مال من باشی ، حتما اصرار می کردم که بیایی تا ببینمت. من ندیده عاشقت بودم. حالا نه گناه توست، نه گناه من که همدیگر را می آزاریم. ما هر دو تفسیر خود را از عشق داریم و هر کدام از دریچه نگاه خود به عشق و دوستی می نگریم. و چقدر هم این دو نگاه از هم فاصله دارند!. اما با این همه دوری چه خوب می فهمیم همدیگر را.

نمی دانم چه شده است که می خواهی مرا از خودت برانی . مگر من چیزی گفته ام یا کاری کرده ام که آزارت داده باشم . اینها را که می نویسم شکایتنامه نیست، درد دل است. نمی نویسم که پاسخ بدهی . می نویسم که بدانی، و البته که خوب هم می دانی.ننوشتم که آزارت دهم. ننوشتم که دلبسته ام شوی . نوشتم که گفته باشم آنچه را زبانم از گفتن آن ناتوان بود.

تنها که شدی دوباره به یاد من باش . غروبها که می شود پنجره اتاقت را باز کن. من کنار کوچه شما پای اولین تیر چراغ برق نشسته ام . می خواهم صبح که شد بیرون آمدنت را ببینم . من با تو صبح می کنم. من با تو صبح می شوم. طلوع کن. غروبت را دوست ندارم.

 

*********************************************************************

از طرف یک دوست ...............

 

   

نوشته شده توسط منصور در پنجشنبه پنجم مرداد 1385
..:: بدون شرح ::..
سلام به شما دوستان عزیز .. امروز مطلبی واسه آپ کردن نداشتم اما این عکس یه چیزی تو وجودش هست که آدم وقتی می بینی می ره تو فکر .

نظر شما درباره این عکس چیه ؟؟؟؟

 

        

 

           

   

نوشته شده توسط منصور در چهارشنبه چهارم مرداد 1385
..:: سیل نکا ::..

صدای گریه همه جا بگوش می رسید . مادرانی که در فراغ از دست دادن فرزندان و شوهرانشان به سر و صورت می زدنند و بچه هایی که یتیم شده بودند .در کوچه و خیابان جسد آدم هایی بود که خشم آب توان نفس کشیدن را از آنها ربوده بود . زندگی از شهر رو برگردانده بود . چیزی به نام زندگی در شهر وجود نداشت . این بهترین توصیف برای اون روزهای سخت و طاقت فرسا است .روز ها با خسته فراوان سپری می شد و شب ها با نور شمع . نا امیدی همه جا سرک می کشید . اما اکنون بعد 7 سال از آن ماجرای تلخ هنوز تصویر آن بر روی در و دیوار شهر مانده و ما را به یاد آن روزهای سخت می اندازد .

برای شادی روح عزیزان از دست رفته ................

نوشته شده توسط منصور در سه شنبه سوم مرداد 1385