آدم پای پیش نهاد و بی آنکه قلبش هم بلرزد عشق را به امانت نزد خود نگاهداشت.او عشق را در قلبش جای داد و قلبش آنچنان عظمت یافت که دوستی همگان را می شد در آن یافت.
و انسان از عشق نهراسید ..............
سلام
سلامی به گرمیه نفس های تو . سلامی از دل برای تو که بهترین و زیباترینی .
سلام بر تو ای تنها آلاله من . ای سبز ترین واژه زندگی من . ای روشنایی شبهای تاریک من .
حالت را از رازقی های باغچه پرسیدم . از غنچه های تازه شکفته یاس .
اکنون در گلستان عشق نشسته ام و به تو می اندیشم . نفس عمیقی می کشم. همه چیز بوی تو را دارد. کلمه کلمه حرفهایم، لحظه لحظه نفسهایم، ذره ذره نگاه هایم، جای جای وجودم تو را مرور می کنند.

تو برای من نورانی ترین کهکشان آسمان عشقی. من پرنده اسیری بودم که در خود به اسارت مانده بودم. دیدن تو، مرا از خودم آزاد کرد و در تو اسیر نمود. و حالا با این همه اسارت احساس می کنم که آزادترین انسان روی زمین هستم. من با یاد تو آزادم، حتی اگر هر شب تو را گریه کنم.
صدایت تکیه گاه احساس من است. صدایت را که می شنوم، احساسم را پرواز می دهم و دوست دارم فریادت کنم، تا صدای دوستی مان را به گوش همگان برسانم. دیدار تو میعادگاه انتظار و اشک من است. شاید باور نکنی، ولی با دیدنت گریه ام می گیرد. ولی برای آنکه اذیت نشوی، جلوی اشکهایم را می گیرم. تنها یک چیز آرامم می کند : همصحبتی با تو ...
راه رفتن در کنار تو به من آرامش میدهد. تمام وجودم را وقف تو می کنم، حس عجیبی وجودم را فر ا می گیرد، وقتی که در کنارت هستم. مغرور می شوم و دوست دارم نقش دوستی مان را بر آسمان آبی خدا نقش کنم تا همه بندگانش بدانند که دوستی و دوست داشتن لذتی دارد که با هیچ چیزی در دنیا قابل قیاس نیست. دوست داشتن میوه شیرین صداقت است. دوستی های صادقانه به چنان لذت زایدالوصفی می انجامند که جز برای طرفین دوستی قابل فهم نیست.
می خواهم نگاهت کنم ، نگاهی که از حادثه عشق سرشار است. می خواهم در نگاهت، حادثه عشق را دوباره مرور کنم. می خواهم برای دیدنت، یک سبد بوسه، یک عدد سیب سرخ بیاورم و جانمازی که پر از عطر محبت باشد. می خواهم از دیدن دوباره ات، دوباره عاشق شوم، می خواهم نفس عمیقی بکشم. و در حالی که در نگاهم نگاه می کنی، با تمام شادی ای که وجودم را سرشار می کند، بگویم: " دوست دارم ".
دوست دارم به زودی ببینمت، پیش از آنکه گلهای انتظار پژمرده شوند و دلشوره هایم مرا از پای در آورند. چشم انتظار دیدارت هستم. هر زمان و هر کجا که باشد.
![]()

نمی دانم چه بگویم از عشق بگویم یا نفرت ، از ظلم بگویم یا اسارت .
می خواهم از مادری بگویم که در کنار جسد پسرش می گرید . می خواهم از پدری بگویم که فرزندش در آغوش او جان باخت . می خواهم از اسارتی بگویم که این قوم نسل به نسل آن را به ارث بردند .

می خواهم از فلسطین بگویم :
فلسطین کشور عشقو محبت شده نامش موازی با شهادت
فلسطین سرزمینی لاله گون است که هر گل ریشه اش گویی به خون است
کودکی را می بینم که در کنار خانواده ایستاده تا نظاره گر ویرانی کاشانهاش باشد . کودک پشت مادر پنهان می شود چون از اسلحه غاصب می ترسد .
پدری را می بینم که در حال کفن پوشاندن تنها فرزند خود است و مدام این را زیر لب می گوید : آیا آزادی جرم است؟ آیا انسان در خاک خودش باید اسیر بیگانه باشد؟
چرا این همه سکوت پس کجاست فریادهای آزادی خواهانه این جهان . چرا برای کمک به این ملت رنجدیده تنها به نوشتن چند برگ کاغذ اکتفا می کنند .
آخر چه کسی می خواهد جواب دل این همه مادر را بدهد . چرا باید فرزندان خود را در لباس سفید مرگ ببینند. آیا این تقدیر است ؟
چرا باید خانه و کاشانه خود را با چادری عوض کنند و از شهر خود به اردوگاه هایی بیایند که در آن خبری از زندگی نیست ؟
پدرهایی که صبح از چادر خارج می شوند تا صدای ناله فرزندان را که ناله گرسنگی سر داده اند را نشنوند ، مادرهایی که از شنیدن این صدا می سوزند .
مردم بی گناه فلسطین تاوان چه چیزی را باید بپردازند ؟؟؟؟؟
به امید آزادی قدس شریف


اتاق خاموش است. صدايي به گوش نمي رسد. او بي حرکت خوابيده است . رو به سوي کعبه . او دختر نبي الله است ، ام ابيهاست ، بانوي بانوان جهان ، نازپروده پدر ، لطيفه ي مدينه .
او سيده اهل بهشت است، صاحب باغ فدک ، زخم خورده زخمهاي کهنه کينه ، تنها ياور ولي خدا ، بي يارترين يار رسول .
زبان اسماء بند آمده است. مي خواهد صدايش کند ، ولي مي ترسد. سر به ديوار خانه نهاده است. تنها ، نگاهش مي کند و آرام مي گريد.
ولي بايد او را بخواند . اين خواسته خود اوست. سالها در اين خانه جز امر او هيچ نکرده است. صدايش مي زند:
بانوي من! جواب نمي دهد. قرار از دل اسماء فرو ريخت. بي حرکت بر جا ماند . قدرت دوباره سخن گفتنش نيست ،ولي بايد صدايش کند.
فاطمه ! دختر رسول الله ! ...
باز هم جوابي نمي دهد. صداي اسماء مي لرزد. مثل دست و پاي لرزان زينب، اشک چشمهاي حسن، تکان لرزان لبهاي حسين.

اتاق خاموش است. صدائي به گوش نمي رسد. او بي حرکت خوابيده است . رو به سوي کعبه .
اسماء به طرف او رفت. پارچه سفيد را کنار زد و جز هاله نيلوفري صورت زهرا و لبخند نشسته روي لبانش، چيزي نديد.
روزي نديده تا به کنون چشم روزگار
از دور روزگار به روزگار عشق
پروانه گر ز عشق بسوزد عجب مدار
که آتش زند به خرمن هستي شرار عشق
* * *
امشب پرستوي علي، از آشيان پر مي کشد
داغ فراق فاطمه، آخر علي را مي کشد
اسماء بريز آب روان بر روي گلبرگ گلم
ياسم شده چون ارغوان ، واي از دلم ، واي از دلم
امشب ، اولين شب است بي حضور گرم تو. شب تاريک است. و سرد.
يتيمانت از بس گريه کرده اند خوابشان برده است. ولي من چگونه چشم بر چشم گذارم با اين همه درد تنهائي ؟ هنوز کسي رفتنت را نمي داند، اين گفته خود تو بود که خواستي شبانه دفنت کنيم. فردا ديگر صداي گريه ات مزاحم همسايه ها نخواهد شد.
به ياد داري که چه بي شرمانه مي گفتند به فاطمه بگو يا شب گريه کند ، يا روز. از دست گريه هاي بي امانش به ستوه آمده ايم . کاش فقط يک بار دليل گريه هايت را مي پرسيدند.
فاطمه جان ! مطمئن باش که ديگر نه تو مزاحم آنهايي و نه آنها مزاحم تو . خوشا به حالت که آسوده شدي از دست اين مردمان بي وفا . فردا تو نزد پدرت هستي ، در بهترين نقطه ي بهشت. پيامبر که رفت، تو تنها ياور روزهاي تنهايي ام بودي . ولي به يقين بهشت با تمام ميوه ها و رودها و حوريانش ، براي رسول ، گوارا نبود، بي حضور تو. و تو نيز ام ابيها بودي و چگونه مي تواني تحمل کني اين روزگار عجيب را ، بي حضور پدر . حال من مانده ام تنها ، با تمام اين وحشت زدگان غرق در مرداب زندگي و چه عالمگيراست سياهي روحشان . مثل امشب ، تاريک و خاموش . همه خوابيده اند و اگر مي دانستند که از اين پس از چه نعمتي محرومند ، به يقين نه چشمهايشان اذن ورود به خواب مي داد ، نه تاب و قرار بر دلهايشان مي نشست.
علي تنهاست . تنهاتر از هميشه. و او چه خواهد کرد بي فاطمه ، جز پناه بردن به چاههاي صبورمدينه !

* * *
السلام عليک يا سيده نساء العالمين
يا فاطمه ! مي خواهم با تو سخن بگويم ولي نمي دانم که رويم را به کدام سو بگردانم تا تو آنجا باشي. به بقيع ، به کنار قبر پيامبر و يا به خانه ات.
و اين همه سال سرگرداني ما و اين همه گمنامي تو ، دليلي است بر عظمتت . اي سيده زنان عالم . تو آن قدر بزرگي که همه کس با چشم هاي خودبين و دنيابين نتواند ببيند،حتي محل دفن تو را .
و اين همه عصمت و حجاب و عفت در که جمع خواهد شد ، جز دختر حبيب الله ، همسر ولي الله و مادر ثارالله !!!
يا فاطمه ! امروز سالها از رفتنت گذشته است . چيزي قريب به هزار و چهار صد سال . ولي ما حکايت تو را شنيده ام و حکايت نامردان روزگارت را که قدر امانت ندانستند و پيمان شکستند و چه بد عهداني بودند آنانکه حرمت نگذاشتند ، حريم خانه رسول را.
و مگر اينان سخن پيامبر را نشنيده بودند که : " فاطمه پاره تن من است هر که او را بيازارد ، مرا آزرده و هر که او را خشنود کند مرا خشنود کرده است . "
يا فاطمه ! قرار روزگار اينگونه برايمان خواسته است که نه از جاهلان قبل از بعثت باشيم ، نه اولين مسلمانان تاريخ ، نه الله اکبر گويان فتح مکه و نه پيمان شکنان بعد از پيغمبر. ما تابعين توييم . تابع رسول و اهل بيت. و به يقين نه قصد عهدشکني داريم و نه قصد آزرده کردن دل رسول. و خوب مي دانيم آزردن دل فاطمه ، آزردن دل پيامبر است .
يا فاطمه ! امروز روز پر گرفتن توست.
به ما نيز پرواز را بياموز که از هر سکون ، خسته ايم.
آمين...
