سرنوشت بازیهای زیادی دارد.زندگی بالاو پایین های زیادی در راه دارد. چه بسیار زیرهایی که رو می شود و چه بسیار بلندیهایی که پست می شود. این که تو از من می گذری و به دیگری پناه می بری شاید هم سهم من باشد.من هیچگاه برایت خوب نبوده ام.حتی به اندازه یک عروسک هم شاید برایت مفید نبوده ام. شاید عروسک می توانست همدم و همصحبت خوبی برایت باشد ولی خودم را می دانم که جز مزاحمت و درد سر چیزی برایت نداشته ام . ولی:
دعای من این نیست که مال من بشوی
عروسک شبهای بی کسی بشو گاهی
حالا که تصمیمت را برای رفتن از من غریب گرفته ای ، من هم مانع رفتنت نمی شوم. ولی اگر وقت کردی گاهگاهی به خواب من خسته هم بیا.من همیشه عمر تنها بوده ام.آنقدر که حتی تو هم بعد از مدتی وقتی به تنهایی من پی بردی سعی کردی از من بگریزی. می دانم که از من می گریزی و حال و حوصله شنیدن حرفهای تلخ مرا هم نداری. ولی به شرافت دوستی مان هم که شده مردانگی داشته باش و بعد از مرگم بر مزارم بیا. آمدنت حتی اگر بر مزارم باشد رو حم را شاد می کند. بر مزارم بیا و برایم سرودی خوش بخوان،سرودی از جنس سیب و باران:
نمی دانم کجایی
با که هستی
ولی باران که می بارد
هوا بوی تو را دارد......
اگر بر گورم بارانی ببارد،به یاد تو گریه خواهم کرد. باران که ببارد هوا بوی تو را خواهد داد و من از این بوست که مست می شوم و شادی از سر می گیرم.قول بده که بعد از مرگم بر مزارم بیایی. بر مزارم که بوی تنهایی می دهد. تا آخر عمرم تنها خواهم زیست و تنها خواهم مرد.نه مثل قهرمانهای داستانهای کهن ،که مثل خودم.هیچکس مثل هیچکس نیست.هرکسی مثل خودش است. من مثل خودم بر گور خواهم شد،تنهای تنها.و بعد از مرگم سیاهی قبرم را با این امید روشن نگاه می دارم که گلی چون تو بر مزارم خواهد آمد و ترانه باران را بر مزارم زمزمه خواهد کرد.
بر خاک گورم سیبی سرخ بگذار . سیبی که سهم تنهایی من باشد. میخواهم با سیبی که بوی دستان تو را می دهد از خاک بر خیزم. دستان تو شفا دهنده است. تو فرشته نجات من هستی.
**********************************************************************

همراهی همراهان، نیمه راه مانده است. ازهمپایان جزیک چند،باقی نمانده. دفتری ازنانوشته ها ماند و این من بی صبرو قرار.شکوفه های انتظارسربرنمی آرند.طاقتم روبه سراشیبی نهاده است .دوری از بهارسزاوارمن نیست.مرابه گلهای پیوندمان آرزوها بود.وامیدم را به دستهای مهربانت دوخته بودم، که شاید تنهایی ام را رونق بخشد.و کلبه حقیرزندگی ام را به مهمانسرای مردان بی ریا بدل سازد.
و اینک در ازدحام این همه حسرت و دوری، چلچراغی ازنام تو برسقف خانه تنهایی ام آویخته ام. که ازمهرتابان نیزافزونترنورمی پراکند.مرا تاب این همه روشنی نیست. چراغ دل به آرزوی دیدار روشن داشته ام.و صبرم را بر دشت سبزامید کاشته ام تا مباد خشکسالی ایام نبودنت ویرانش سازد.
هیچ باورم میداری که بدینسان تو را برمعبد دلتنگی هایم ، پرستشگاه زمزمه های عاشقانه خود کرده باشم؟. هیچ باورمیداری درنبود تو ، هزارمرتبه کشتی ساخته ام، تا نوح چشمهایت به اشارتی آب برسرزمین خشک و بی محصول امیدم بیفکند؟.
هرکسی راه به خیر خویش می برد. جزعاشق که تلاشش خیردیگری و دیگران است.کاش این همه از قافله قاصدکهای محبت دورنمانده بودیم .....
سبدی ازگلهای ُرز برای مزاربی سنگ و نشان تردیدهایم نثارمی کنم.که دیری است کسی برای رفع ابهامهایش قدمی برنمی دارد. وپرسشی از خرمن سوالهایش را پاسخ نمی گوید.ازطعنه و نیش دوستانه، گلهای محبت نمی روید. هرزه علفهای کینه اند که درتردیدها می رویندومی بالند.
باغبانی چون تو باید ، تا درختهای سیب زندگی مان از خطرهای درکمین، درامان باشند . پاییزسرد که ازراه رسید صبورانه تاب آوردم.تا پاسبانی کنم ، نهال تازه کاشته دوستی مان را. چه سرمایی برمن بارید درزمستان بی کسی ام. شباهنگام دراشکهایم غرق می شدم.وصبحگاهان با تپشهای دلهره قلبم از جای برمی خاستم.لرزش دست و پایم را زیر لحاف خیس ازاشکهایم پنهان می کردم. در خود می باریدم ، کوچک می شدم. کوچکترازصدای جیرجیرکی که زیر پای کفش عابری لگد مال شده باشد.
اینگونه ،خبرزنده ماندن ُرزها را برای بهار بردم. بهاربوی تو را می داد.بهاریعنی تو ، وقتی که لبخند می زنی. وقتی که سلام می کنی. وقتی که سلامت باد می گویی. زیرسایه نگاه توست که می شود تا همیشه سبز بود. بهار بود. سلامت بود.
تو آغازروئیدن بودی.و باغ را گمان رفتن توهرگزنبود. رفتنت دل جاده های هرازرا که به آمل سرازیرمی شوند به دلهره انداخت . چندی است ،ازهرازکه نه ، ازدماوند سقوط کرده ام. آیا هراز دردی دردل داشت که مرا تاب نیاورد؟. یا درد من بیش ازطاقت سنگهای سرد و یخزده دماوند بود که ازهم فروپاشید؟.
آب گرمهای معدنی آمل، تنش نفسهای من است که درزیرآوارهای دوری از تو َدم کرده اند. از ُپلور( منطقه ای درآمل ) تا پلهای عبور،َرد مرا بر تن دارند.من این جاده ها را از نفس انداخته ام.
دیدنت گناه نیست.و انتظارحماسه ای است که گاه برمتن شاهنامه دوستی های صادقانه رقم می خورد. وعشق یک حماسه است. و حماسه ،به نبرد نیست. به گذشت و ایثاراست. حماسهً عشق درمیدان صداقت، مبارزمی طلبد. وآنکه درتیردان سینه اش، محبت انباشته باشد، تیربه هدف دیدارخواهد زد. ودیدار،به دیدن نیست. به دوست داشتن است. به فهمیدن است.....
عبورگامهای من همراهی تو را طلب می کنند. با هراز،ازتوسخن گفتن بیهوده نیست. کهن اشیاء ، کهن دردها را می فهمند. و کهن زخمهاست که می میراندم.و من در سینه خود، کهن زخم دوری ازتو را دارم.زندگی جدالی است بین صداقت و شقاوت. و آنکه دوست داشتن نمی داند، از مرتبه دوستی دور است.

یادت را همیشه برذهن و زبانم جاری و ساری نگاه می دارم. وهرکجای این البرزبلند که باشی، سلام من نثار توست.و خوبان را دل به چنگ آوردن ،جزبه سلام گفتن و سلامت خواستن راه نیست.
باید البرزرا ستود که دردامنش ،تو را به زمینهای بی آدمیت هدیه داد. و آسمان چقدر کوتاه است وقتی می خواهم ازقامت اندیشه های تو ، بوسه های زندگی را بچینم.
خلوت خانهً آرزوی من، گوش به زنگ قدمهای توست. با آرزوهای در سینه مانده، آب و جارو می کنم ، خیابانهای دلهره را.و آه سینه سوز درونم ، گرد و غباراز مقدمت دورمی کنند.که مباد پریشان گردی. که مباد پشیمان گردی.
ای آسمانی !
ای همتای تا بی نهایت بزرگ ! ای دور نزدیک! ای خواسته همیشه و هر جا ! معبدی در دماوند بنا کرده ام به نام "همتا کوه" که ازبلند ترین قله های جهان نیز بلند تراست. و دربالاترین نقطه آن حتی می توان درخت سیب کاشت ،و گلهای ُرز را حتی درزمستان دردل باد پروراند.
سپاس عالم و آدم نثار سینه های صادق و صمیمی .که عشق را بر سفره خانه دل آدمیان می نشانند، تا آدمی ازنفس کشیدن درمیان زمینیان وآسمانیان خجل نباشد. و آنکه عاشق است همه چیز دارد. و آنکه راه دوستی نمی شناسد ، ازراه آدمی بدور است.
ای همتای بی همتا !
من با توست که همه چیز دارم. تو یک نام نیستی. برهرکه نزول کنی ، سعادتش افزون کنی. تو همانی که کوله باری از صداقت داشتی. و همین کافی بود تا درالبرزدلم ، کوهی به وسعت عشق بنا کنی. خوشا به حال جاده های هراز که همه مسافران را به آمل سرازیرمی کنند تا درزادگاه تو،عشق را نفس بکشند.
خوش بحال دماوند که می تواند هرروز تو را بر سکوی خانه ات با لبخندهای مهربان همیشگی ات تماشا کند. که بیدارمی شوی تا عطر دوستی پراکنده کنی.
دماوند نیستم ، اما بر "همتا کوه " معبدی دارم که دلتنگی هایم را در آن نماز می کنم. و شهری دارم برحاشیه البرز که تا منزل تو به اندازه دو سیب فاصله دارد!. و من چقدر خوشبختم که با این همه دوری ، این همه به تو نزدیکم . به اندازه دو سیب!
*******************************************************************
با صلوات بر محمد و آل محمد ؛
آقا آقااااااااا آقای بلاگفا!
اشتباهی اومدم! ... اینجا نیس اینجا نیکاحــــــه! بابا وب من نیست.
منصور الووو بلوووووو کجایی بیا درستش کن!
الان وقته مریض شدن بوووود! کجایی زنگ زدم به همرات دیدم میگه "مشترک مورد نظر در شفاخونه بستری هستند!" بابا این چی میگه؟؟!!!!!؟؟ .. داداش سینوزیته؟! یا ... هااااا
بابا اونااااا رو وللش یکی بیاد اینجا اینارو سروسامون بده!
.... بسه یا بازم؟!
خب سلام! حال شما فرشه! چی نه یعنی حالتون خوبه (به یکی میگن احوال شریف؟ میگه شریف همسایمونه حالش خوبه!"بی ربط") ...
بعدشم عرضم به خدمت حضورتون که داش منصور ما در حالت کما بسر می برند! منظورم اینه حال و حوصله یخده! (عمو عمه ما ترک نیستیم یه وقت مشکلاتونو پیش ما نیارین) خب حالوحوصله نداشته بید دیگه .. رفت مریض خونه بعد دکترش گفت که دیگه تا یه مدت آپ نکنه! (آخه یکی بگه این چه ربطی داره؟!) ... الانم داره هوار میکشه میگه انشا ننویس بســــــــــــــــــــــــه! ... باشه تموم!
رااا راااااا ستی من کمیلم! این! ... نمیدونی بدون!
از اینکه طولانی شد، شرمنده!

گریه ها امانم را بریده اند. می خواهم حرف بزنم. دلم آنقدرگرفته است، که می خواهم به اندازه هزارقرن گریه کنم. می خواهم نباشم. حس می کنم جایی ازقلبم سوراخ شده است. خسته ازتو نیستم . خسته ازهیچ کسی نیستم. خسته از دوستی ها و دشمنی ها نیستم. خسته ازاین همه دوری هستم.
فاصله آدمها نسبت بهم آنقدرزیاد شده است، که گویی کسی، کسی را درک نمی کند.کسی صدای " دوستت دارم " های کسی را هم نمی شود.همه روابط به قدر پوسته تخم مرغی ،ظریف و ضعیف و شکننده شده است.
صداقت ،کمترخریداری دارد.معامله ،به زیور و زینت و ظاهراست. صداقت را جوابی جز ناسزاگویی های بی رحمانه هیچ نیست. جای دوست و دشمن عوض شده است. خاطر کسی را که بخواهی خاطرت را پریشان وخط خطی می کند.
یا باید مثل همه باشی ، یا اگر مثل کسی نباشی ، لابد مشکلی داری. یا دیوانه ات می پندارند، یا عقب افتاده. بی تمدن.
دلم گرفته است. از خودم. از خودم، که می ترسم مثل دیگران باشم.
تنهایی آدمها با تعدادی ازاشیا ازجنس من یا تو پرنمی شود. جای خالی تنهایی آدمها را کسانی پر می کنند که بفهمندشان.
ازعشق بالاتر، دوستی است. و از دوستی بالاتر ، فهمیدن است. به عشق کسی نیاز ندارم. به دوستی کسی نیاز ندارم. نیازمند کسی هستم که مرا بفهمد. مرا با همه بدی هایم. مرا با همه دارم ها و ندارم هایم. مرا آنگونه که هستم بفهمد.
گریه ،حتی امان نمی دهد تا .....
بگذریم. حرف بسیار دارم. سکوت ، مرا بیشتر می فهمد تا حرف. سکوت می کنم. اینها که می نگارم ،شرح دلتنگی های من است . نه شرح دلسنگی های دوستان. من هرگز گنجشکی را برای خوردن شکار نکرده ام. هرگز خشم نکرده ام. می خواهم مثل خودم باشم. نمی خواهم کسی باشم ،که کسی یا از من خوشش بیاید، یا تعریف و تمجید مرا بکند. من به تحسین کسی نیاز ندارم. دلم می خواهد کسی ، بودنم را، آنگونه که هستم تحقیر نکند.
بغضی سنگین سینه ام را می فشارد.نای گفتن را از من می گیرد.
دیروزها که نه سنم قد می داد ، نه عقلم ، نه زورم، وقتی به کارگری می رفتم سیلی بسیار خوردم . ناسزا بسیار شنیدم. تا زور و زبان دست کسی می افتد سعی می کند قدرتش را نشان بدهد. من از همان روزها تا حالا لبخند تحویل این و آن داده ام. هرگز دست بروی کسی دراز نکرده ام. زبان نیز.
وحالامی خواهم مثل همان دیروزها باشم. ساکت و سربراه. نمی خواهم نه دستم، نه زبانم بد کسی را بخواهد. یا روی کسی بلند شود.کسی را بخاطر آنگونه که هست، تحقیر نمی کنم. حتی اگر مطابق میل و سلیقه و نظر و عقیده ام نیز نباشد.
آنچه نمی پذیرم، زور است. حرف بی منطق است. آزادی تابلویی زیبا نیست که ازدیدن آن لذت ببرم. زهری هم اگر باشد، که دردی را درمان کند ، می نوشمش.آزادی را نه برای خود . نه برای آویزان کردن تابلویش به دیوار زندگی . که برای زیستن مردانه می خواهم.
هوای درونم دلتنگ است . دلتنگ. آنچنان دلتنگم که می خوام فقط سکوت کنم. سکوت. سکوت. سکوت.......
گاهی وقتها سکوت همه چیز است. گفته ها سیاهی دفترند . باید از بیرون دادن آنها پرهیز کرد. سکوت، سپیدی درون وحاشیه دفتراست. که نه چشم را می آزارد .نه خاطر کسی را مکدر می کند. دوست خوب کسی است که سپید های دفتردوستی ات را بخواند ، نه آنکه دائم سیاهی هایش را برایت ورق بزند.
هرچیزی اگردرجای خودش نباشد بد است. چه سکوت باشد، چه حرف. گاه ، حرف بد است. گاه سکوت. باید جایش را فهمید. و کسی که می فهمد ، هم برای روزهای همصحبتی ، همدم خوبی است. هم برای روزهای دلتنگی .که فرونپاشی . که زیردست و پای این و آن لگد مال سوء تفاهم ها نشوی.
جایش را نمی دانم که درست انتخاب کرده ام یا نه. اما همینجا سکوت می کنم. ازهمین نقطه، در پایان همین سطر.

سلام دوستان عزیز
اینم چندتا از قالب هایی که توسط بچه های گروه هلزی طراحی شده . شما می تونید با رفتن به وب سایت گروه www.halzi.com و عضویت در این سایت از خدمات این سایت سود ببرید .
اگر مشکلی تو قالب دیدین میتونید اینجا مطرحش کنید..
اینم آدرس انجمن سایت: www.forum.halzi.com
هر مشکلی در زمینه های مختلف داشتین می تونید تو انجمن مطرح کنید .. کارشون عالیه ..![]()
موفق باشید.




حتما سر بزنید .
