در كوچه تنهائيم ، خلوت مي كنم . روي سكويي گلي مي نشينم و زنوانم را در آغوش مي گيرم . سرم را روي آن تكيه مي دهم و چشمان اشك بارم را به جاده مي دوزم . جاده اي كه در انتهاي آن مسافري سكني كرده و قصد آمدن دارد .
مردي از جنس نور . مردي كه آمدنش انقلابي است نو ، سبز و......
روي پاهايم مي ايستم و روي سنگ فرش سرد كوچه تنهايي قدم مي زنم و صحنه هاي بي رحمي انسان هايي را از ذهن مي گذرانم كه حتي به طفل شير خوار نيز رحمي ندارند . انسان هايي كه احترامي براي عفت و شرف زنان و دختران تنها ندارند . آيا اينان انسانند ؟؟؟
انسان هاي آزاده اي را مي بينم كه بي دليل در زير لگد هاي سهمگين طاغوت اسيرند .
سرم را رو به آسمان مي گيرم . آهي بلند از وجودم بر مي خيزد .
با دستانم اشك هايم را پاك مي كنم ولي بار اندوه بسيار است . نگاهم را به جاده مي دوزم ولي از او خبري نيست .
آسمان ساكت است . بادي در وجودش نمي وزد . بادي كه شايد عطر خوش يار را به مشامم برساند .
گوش هايم را روي سنگ فرش مي نهم تا صداي قد مهايش را بشنوم اما تنها صداي سكوتي مي آيد كه همه جا را تسخير كرده . دستانم را رو به آسمان مي گيرم و مي گويم : خداوندا انتظار شيرين است ولي ديدن مصيبت انسان هاي بي گناه دردناك و غير قابل تحمل . پس رخصت ده ، رخصت ده تا بيايد .
بيايد و جهان را از شر چنين موجودات انسان نما خلاص سازد و جهان سراسر ظلم و ستم كنوني را به بوستاني تبديل نمايد كه هر كس در آن جز خوبي ، سبزي ، صداقت ، ياري و .... چيزي نبيند .
طفل شير خوار در آغوش مادرش ، زنان و دختران در آزادي و انسان هاي آزاده ، هميشه آزاد .
**********************************************************************
تبارم بارن:
د وست د ارم که بر این خاک ببارم باران
د وست د ارم که د لی از شهر و د یارم بکنم
بروم سر به بیابان بگذارم باران
زرد نه، سبز نه، آمیزه ای از سبزم و زرد
بس که د ر هم شد ه پاییز و بهارم باران
تو نمی آیی و من این همه خاکی شد ه ام
تو اگر باشی با خاک چه کارم باران
د اروگ نیست، خد ا! قاصد کی بود ای کاش
کاش می شد به نگارم بنگارم باران
نسل د ر نسل، د لم د ر عطش خواند ن توست
آه ای زمزمه ایل و تبارم باران
خسته ام خسته از این قول و قرارم باران
که نمی آیی بر سنگ مزارم باران
خسته ام از خود م و هر چه که باقی ماند ه است
گله د ارم گله د ارم گله د ارم باران

مهدی آل محمد، منتظر اعظم، قرنهاست که کوچه کوچه عالم را در جستجوی اعوان و انصار خویش است، علیوار دستان مهربان خود را بر سر ایتام پیامبر خدا کشیده تا در هجران آن رحمت مطلق الهی روزگار بسپرند و انتظار را که جان فرساست برای عاشقان راستین آن سلاله فاطمه سهل نماید. این بار در میلاد خود، «نیمه شعبان» نسیم لطف و کرامت خود را در کوی و برزن شهر و دیارمان پراگنده و ریشه جانمان را از آب حوض کوثر ولایت که عطش هزار ساله را سیراب میکند، جامی ارزانی کرده است. حجة الله آمد؛ زمین را عدل و داد فراگرفت، همانگونه که از ظلم و جور پر شده بود، راستی را که نیمه شعبان پایان نیمی از انتظار است، و نیم دیگر نه چراغانی کردن کوچه و کوی و خانه ظاهر؛ که روشن کردن جان جان با نور معرفت جانان و تقوای عملی و ایمان است. اینک نشستهایم بر مصطبه انتظار با کشکولی از ارادت و خواست آمدن یار، چارهها ناچار است و گریزو گزیری که عقل با هزار توی خرد و کلان خود برایمان پیافکنده بود، خراب و یران شده که معمور کردن آن جز با دست دل و ترنم الهم عجل لولیک فرج و النصر و معماری که وارث علم محمدی باشد، ساخته نیست. هرچه پیش میرویم، نوری نیست که بتواند این راه ظلمانی را بر ما روشن کند و این حجب نورانی را از پیش چشمان آدمی بردارد؛ اینک نزدیک است که دستی از آستین غیب برآید و وعده عظیم الهی به بار بنشیند؛ تا کوران و کران و منکران و ظالمان همه دورانها را در حسرت عظیم فرو برد و مظلومان و منتظران را سعادت ابدی به ارمغان آورد. ای منتظر ادیان، ای وعده و افتخار پیامبران و ای صالح و اباصالح دوران و ای صاحب و زبان قرآن آنک جهان مرگ را در پیش چشم دارد و مظلومان و مصلحان جز تو را سراغ ندارند، از خدای خود طلب ظهورکن که جانها ، به لب رسید و چشمه اشک چشمها خشکید، خون در دل موج میزند و تیر طعنه طاعنان روح و جانمان را ریش ریش کرد. تو خواهی آمد نه، تو آمدی؛ اما ما را آماده آمدنت ندیدی؛ اما بدان که منتظران حقیقی تو برگ و بار یاری و همراهیت را آماده دارند؛ بیا تا گل بر افشانیم و می در ساغر اندازیم! میدونم یه شب میای خاکو چراغون میکنی شیشه عمر شبو میشکنی داغون میکنی شنیدم وقتی بیای از آسمون گل میریزه کوچه باغا رو پر از بیدای مجنون میکنی شنیدم وقتی بیای غصه هامون تموم میشه قحطی گریه میآد، خنده رو ارزون میکنی آسمون به احترامت پا میشه به اون نشون که تو سفره زمین خورشید و مهمون میکنی دلامون خیلی گرفته، شبامون خیلی سیاس میدونم یه شب می آی خاکو چراغون میکني

قصد نشستن بروي بالاترين ابر . تكه ابري تنها كه در گوشه اي از آسمان آبي به دور انداخته شده.
روي آن مي نشينم و به اطراف نگاه مي كنم . همه جا پراز سكوت است . از بالا همه چيز به خوبي نمايان است . خوشي ها ، غم ها ، شادي ها و ............
به تكه ابر نگاه مي كنم و از تنها ئيش دلم به درد مي آيد . او را چون خود بي كس مي بينم .
نگاهش مي كنم و مي گويم :چرا تنها در گوشه اي از آسمان سكني كرده اي ؟
ناگه صداي آهي بلند سكوت آسمان را مي شكند . بغض ابر مي تركد و مي بارد .
مي گويد تو كيستي ؟
مي گويم پرنده اي تنها بدنبال همراز .
مي گويد يافتي ؟
مي گويم نه .
مي گويد پس گوش ده تا دليل آه بلند مرا بداني .
تكه ابري بودم در ميان ديگر ابرها دلبري داشتم زيبا و دلربا
لبهايمان جز خوشي نقشي نداشت در دلهايمان غمي سكني نداشت
عاشق هم بوديم و معشوق يكديگر عشقمان داستاني بود بر لبان ابر هاي ديگر
مرگ مي دانستيم زندگي بی هم را خيال مي دانستيم جدايي از هم را
آري عاشق هم بوديم و داستان عشقمان نقل هر محفل .
اما سرنوشت چيز ديگري را برايمان رغم زده بود . سرنوشتي هولناك و سنگين .
روزي آسمان به خود لرزيد و سياه شد . ديگر خبري از آن روشنايي روح بخش نبود .
همه جا را تاريكي و ظلمات فرا گرفته بود .
بادهاي خشمگين شروع به وزيدن كردند . مثل گرگ هاي وحشي ابر هارا در مي نورديدند .
معشوقه ام را محكم در بغل گرفتم تا آسيبي از آن تاريكي به او نرسد . اما تقدير چنين نخواست .
بادها به سويمان حمله ور شدند و معشوقه ام را از من ربودند .
تنها نگاه ملتمسانه او را به خاطر دارم كه از من اميد ياري داشت و از من مي خواست تا او را تنها نگذارم
اما سرنوشت مانع حركت من شد .
اكنون بعد از سال ها تنها اميد ديدار دوباره اوست كه مرا زنده نگه داشته و اميد دارم تا آخرين لحظات عمرم لحظه اي آن چهره حوري گونه را ببينم .
از شنيدن داستان ابر اشك از چشمانم سرازير گشت و گونه هايم را خيس كرد .
به او گفتم : عاشق هميشه منتظر و اميدوار است . او بر خواهد گشت .
چشم به افق هاي دور و سرخ رنگ آسمان كه خورشيد در آنجا قصد مخفي كردن خود را داشت دوختم . بالهايم را گشودم و به پرواز در آمدم .
در راه با خود مي گفتم : آيا تقدير مرا نيز چنين نوشته اند ؟؟؟؟
*********************************************************************
زندگي كوتاهتر از آن است كه به خصومت بگذرد ، قلبها گرامي تر از آنند كه به اندك چيزي بشكنند ، در بستر روزگار آنچه به دست مي آيد با خنده پايدار نمي ماند و آنچه از دست مي رود با اشك جبران نمي شود .
*********************************************************************

اين چند خط رو مي زارم بخونين نظرم نمي خواد بدين فقط بخونين
اون قديم نديما توي يه شهر دور مي خواستن سر يه آدم بي گناه رو ببرن بالاي دار. از قضا يه عابر ناشناس كه مال اون طرفا نبود در حال گذر از شهر بود كه با ديدن اين صحنه وايستاد تا ببينه ماجرا چيه ؟
چرا مي خوان اين بنده خدا رو بكشن ؟
از آدماي دور و ور ماجرا رو سوال مي كنه ، اما در جواب فقط اينو مي شنو :ما نمي دونيم فقط اومديم تماشا !
عابر تعجب مي كنه و با خودش ميگه بهتره برم با مجري اعدام صحبت كنم اون حتما مي دونه .
مي ره پيش مجري اعدام بهش مي گه : آقا ببخشيد اين فرد به چه جرمي محكوم شده و مستحق مرگه .
مجري اعدام در جوابش مي گه : ميگن آدم كشته .
عابر تعجبش دو چندان ميشه و ميپرسه : مي گن ؟؟ كي مي گه ؟؟
مجري اعدام مياد پايين چوبه دار و مي گه : فكر كنم قصاب شهر گفته
عابر نگاهي به آدماي اطراف كه به اونا نگاه ميكردن مي كنه و مي گه : تو خودت ديدي كه اون آدم كشته؟؟ آيا تو جسد رو ديدي؟؟؟
مجري اعدام فكري مي كنه و ميگه : نه نديدم ولي قصاب مي گه اون آدم كشته .
عابر لبخندي مي زنه و مي پرسه : تو قصاب رو مي شناسي ، به درستي حرفاش اعتماد داري ايمان داري ؟؟
مجري اعدام مي گه : نه نمي شناسمش فقط مي دونم يكي از آشناهاي دارغه است و مي گه اين مرد آدم كشته .
عابر بعد از صحبت با مجري اعدام اونو قانع مي كنه كه اين مرد بي گناهه و نمي شه كسي رو از روي حرف ديگران گناه كار ناميد و مجازات كرد .
حالا من اين حكايت رو به شكل كاملا عاميانه گفتم تا خوندنش براي همه راحت باشه و قابل تفهيم .
حالام به قول آبجی سارا نتيجه اخلاقي مطلب : آدم نبايد دهن بين باشه همين

سلام مرا که گرم تر از آش پادگان است بپذیر معشوقه من ، نظر به راست مرا بپذیر و در جا راحت باشی.
ای کاش آنقدر قدرت داشتم که آهسته به سویت می آمدم و در برابر فرماندهی چشمانت می ایستادم و نوک مگسک را زیر خال سیاه لبانت نشانه می گرفتم و به فرمان آتش چنان بوسهای نثارت می کردم که جایش بروی لبانت تا ابد باقی بماند و تو بی حال بگویی (( حرکت از نو )).
ای کاش کالیبر بازوانم را به اندازه کمرت می گشودم و رزم انفرادی عشق را در سنگرت تمرین می کردم .
پادگان خوب و قشنگی داشتیم
دوستان جور با جوری داشتیم
فیروزپور مارا عاشق خود کرده بود
عزیز پور ما را لایق خود کرده بود
تفنگ و فشنگ و آر پی چی
جمله گی قیله شمله می شد از دست مرادی
هوای گرم و سوزان پادگان یادش بخیر
سینه خیز های بچه ها در پادگان یادش بخیر
در کنارت ای پادگان دریایی بود
در موجهای بی امانش وگ لیسهایی بود
خشم شب امشب دگر نمی آیی
آه سنگر های شنی ، داغ از این جدایی
در پادگان ما را ممندید
به ما کال و شلان زان سو نخندید
کال و شلان = بیچارگان
قیله شمله = از کار افتاده
---------------------------------------------------------------------------------------
سلام خدمت همه دوستان بهتر از جانم
اول از همه فرا رسیدن سال نو رو بهتون تبریک میگم و امیدوارم تو این سال نو به همه آرزو هاتون برسید
دوما قصد داشتم تا 13 آپ نکنم اما نشد . آخه دلم طاقت دوری شما رو نداشت . گفتم بیام یه سری بهتون بزنم ببینم اوضا تون چطوره ؟؟ میزونید !!
در ضمن از این به بعد دوستم محمد مهدی وبلاگ رو تو دست می گیره . بچه باحالیه . کارش از من بهتره . دیگه همین اینم آخرین آپ من بود .
یا حق
