تبليغاتX
نـــــــــــیــــــــکــــــاح

..: به نام نامی دوست :..

              سلام خدمت تمام دوستان ریز و درشتم

 

خوب چه خبرا خوبید .

اول از همه جواب ضرب المثل درخواستی از دختر بختیاری رو بگم :

تا ریش نمو تن دل سر مردم ناهور کوسه کل سر

یعنی اینکه تا خودت کسی نشدی و نتومستی عیب هاتو برطرف کنی به بقیه سرکوفت نزن .

همین ......

مطلب بدی این بود که ، بعضی ها تو نظر هاشون گفتن خدمت چطوریه؟ خوبه؟ بده؟سخته؟راحته؟

حالا من می گم خدمت رو کسی می تونه بگه خوبه یا بده که رفته باشه . واسه ما که خوب گذشت . با برو بچ همیشه بودیم پیک نیک.

آره پیک نیک .

شاخ در آوردید نه؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

آخه نمی دونید یه تقّی به توقّی می خورد ما رو از این استان به اون استان از این منطقه به اون منطقه منتقل می کردند . البته این داستان سریالی بود مثل سریال پرستاران

یه روز واسه منور ، یه روز واسه نداشتن نیروی پشتیبانی ، یه روز واسه پاک سازی منطقه و......

ولی در کل خدمت عالیه و بهترم می شه اگه پارتی داشته باشین . آدم توش حال می کنه از دانشگاهم بهتره میگی نه بقیه شو بخون........

الان که شما ها دارین این مطلب رو می خونین پسر عموم تو مرز سیستان تو کمینه تا بتونه چندتا از این اشرار ها رو تور کنه . البته ناگفته نمونه که تا حالا چندتا از این بی پدر مادر ها رو تور کرده .

بهش می گم: پسر تو نمی ترسی می ری دنبال اینا ، بگیرن رحم ندارن می کشنا . می گه : من از اونا بترسم زکی ، پس کی از من بترسه.

راستش رو بخواین قیافش کمی ترسناکه چون الانه خیلی سیاست مثل زغال .

بهش می گم: می گیریشون چی کارشون می کنی . می گه هیچی قبل از تحویل کمی نوازش می دیم بعد می گردیمشون اگه وسایلشونو دادن که دادن و گرنه مجبور می شم دوباره نوازش بدیم .

می گه : ازشون پول ، چاقو ، فندک و...... می گیریم آخه تو زندان نیاز ندارن . نگهداریش واسشون سخته .

میگم : آخی چه فداکارین شما

در ضمن اینم گفته که چند روز پیش سر یکی از هم خدمتی هاشو گوش تا گوش بریدن. حالا هم داریم پارتی جور می کنیم اونا رو بگیریم

صحبت پارتی شد یاد این پسره یوسف افتادم . تو بیرجند که بودیم می گفت :

من شانسی اومدم اینجا . آموزشیم که تموم بشه می رم شهرم اونجا بقیه خدمتم رو می کنم . پیش خودم گفتم: ما هم از این شانسا نداریم.

بعد آموزشی ساکامونو بستیم بریم اصفهان . دیدم یوسفم با ماست .گفتم : اِ ، پسر مگه نمیری زنجان . گفت : نه فعلن با شمام چه عجلیه . با خودم گفتم : راست میگه چه عجلیه 15 ماه وقت داره میره دیگه.

سر تو نو درد نیارم . این بد بخت فلک زده تا تبریز هم اومد حتی با ما به ساری هم اومد و اونجا خدمتش رو تموم کرد ولی زنجان نرفت . آخی پارتی داشته پسر ه .

سختی های خدمت از بیدار شدناش ، صبحگاهاش ، منورهاش ، پستاش.....اُُخ اُخ اُخ گفتم پست یاد سوز و سرمای تبریز افتادم .تو زمستون سر پست هوا چنان سرد بود که تصورشم سخته . از سرما نمی تونستیم سلاح رو تو دست بگیریم تو برجکم ورجه وورجه می کردیم تا یخ نزنیم . همش راه می رفتیم البته هر قدمش با بد و بیراه به آقایون بالا بود.

از گریه هم خبری نبود چون از سرما سریع قندیل می بست.

یادمه تو بیرجند که بودیم گله ای می رفتیم غروب آفتاب رو نگاه می کردیم می زدیم زیر گریه . آه خداچه دورانی بود . این جاسم چه صدایی داشت اون می خوند ما دلتنگتر می شدیم بیشتر گریه می کردیم .

تازه کار بودیم و هنوز دوری از خونه واسمون سخت بود .

یه خاطره توپ واستون بگم زحمتو کم کنم برم .

تو اصفهان یه شب پست داشتم .رفتم تو برجک تا اطراف رو دید بزنم  یه وقت خری ، گاوی ، گوسفندی وارد محوطه نشه . آخه اونجا خبری از اشرار نبود . تازه فرمانده گردان به ما بروبچ می گفت : شما جزو اشرار این پادگان هستید اینقدر خوب بودیماااااا.

پاورقی : منظور از بروبچ ( من ، جمال ، محسن ، جاسم ، امیر حسین ، هوشنگ ، یوسف ، مهرشاد و کامران ) است .

تو برجک بغلی جمال در حال نگهبانی بود . نا گهان با صدای شلیک تیر به خودم اومدم سریع از جام بلند شدم موهای بدنم از ترس سیخ شده بود . به اطراف نگاه کردم چیزی پیدا نبود .  صدای جمال میومد که می گفت :

زدمش ، زدمش .

منم که ترس وجودم رو فرا گرفته بود گفتم : چی شده چیو زدی؟

گفت : بیا پائین سریع بیا .

منم یه دل دودل برم یا نه چون می ترسیدم با این سر و صدا پاسبخش بیاد ببینه من سره پست نیستم واسم دردسر بشه .

چه کنیم ما که تو معرفت کم نمی یاریم رفتیم پائین خودمو به جمال رسوندم گفتم :چی شده؟؟ گفت: یه سایه دیدم بهش ایست دادم وای نستاد زدمش.

گفتم : کجا دیدیش ؟؟ رفتیم سر محل هیچی نبود !!!!!

جمال چراغ قوه رو روشن کرد تا اطراف رو بهتر ببینیم که یه قسمت مرطوب که معلوم بود تازه خیس شده توجه مارو به خودش جلب کرد . خوب که زوم کردیم متوجه ردپای پوتین شدیم

که حتمنی مال پاسبخشه بوده .

اومده بود حال مارو بگیره حال خودش گرفته شد .

نگو با شلیک جمال خودشو خیس کرده کرده و در رفته بود.

آخی طفلکی بهش حق بدین  

فرداشم جمال واسه خاطر اون شلیک توبیخ و اضافه خدمت خورد.

پیش میاد دیگه .

 

راستی سال خوب و خوشی رو پیش رو داشته باشین

تا بعد ۱۳ یا حق

 

 

   

نوشته شده توسط منصور در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1384
..: سام علک :..

                          

سلام خدمت بروبچ باحال

 

امیدوارم حالتون خوب خوب باشه . من که خوبم حالا شما ها رو نمی دونم

بهتره بریم سر اصل مطلب….................

 

موضوع اول :

بابا خیلی بی معرفتین . دریغ از یک تبریک خالی من که ناراحت شدم اوه عجیب .

 باز دم چندتا گرم که یادشون بود وگرنه چی می شد.

من که کیکه رو تنهایی خوردم . کیک تولدم رو می گماااا . آی چه حالی داد جا تون خالییییییییییییییییی. به همین درازی

خودم می خوردم و می گفتم تولدم مبارک می خوردم ، تولدم مبارک.

 

موضوع دوم:

این دختر بختیاری خیال می کنه فقط اونا ضرب المثل محلی دارن . هی افه میاد:d

تازه گیاا شنیدم می خواد مسابقم بزاره ؟؟؟؟؟

خانوم جون می خوای واست چندتا از این ضرب المثل ها بگم کیف کنی

بگم دِبزار بگم دیگه!!!!

 

موضوع سوم:

همه اینایی که گفتم واسه خنده شوخی بود. کسی از دست ما ناراحت نشه.

آخه چند تن ( شما بخونید 1000 کیلو ) از دوستان از مطالب غم گین من خوششون نیومده منم گفتم یه زیرآبی بزنم .

راستی یه مطلب دیگه بعضی از دوستان چرا واسه مطالب قبلی نظر میدن؟؟؟!!!!!!!

خیلی واسم گنگه؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

قوربونه همگی

 

حالام می خوام چندتا از اون شعر های زیبای دورن خدمتو واستو بنویسم

تا بتونید بخونید و بفهمید که آره این بروبچ سرباز خیلی حالی شونه مخصوصا اون دختر خانومایی که با دیدن سربازها به تمسخر بهشونمیگن : آشخور  یقلویت کو


چرا مادر مرا 20 ساله کردی

 

میان افسران آواره کردی

 

الهی مادری فرزند نزاید

 

اگر زاید به جمع سربازان نیاید

 

از آن وقتی که خوردم سیب زمینی

 

 شدم سرباز نیروی زمینی

 

الا مادر به قربانت بگردم

 

کجایی که من دورت بگردم

 

ببین مادر مرا آواره کردی

 

میون این و آن آواره کردی

 

به خط کردند و تراشیدن سرم را

 

به تن کردن لباس ارتشی را

 

لباس ارتشی ، شخصی نمیره

 

مادر جان گریه نکن دنیا همینه

 

نگهبانم ، نگهبانم من امشب

 

همه خوابند بیدارم من امشب

 

ستاره می شمارم خوابم نگیره

 

که افسر نگهبان ایرادم نگیره

 

 

یا حق

   

نوشته شده توسط منصور در پنجشنبه هجدهم اسفند 1384
..: بینهایت شب ::..

چه كسي مي تواند مرا مجبور به وجود كند اگركه من نخواهم و من نخواستم ....

نخواستم ديگر در چنگال روزگار قهار اسير بودن را .....

من مرگ را با آغوشي باز در آغوش كشيدم ديگر رها و ديگر آزاد....

 

چه كسي گفت كه مرا برگردانند ؟....

نفسش بريده باد....

عمري است که در آرزوي مرگ روز تولدم اسفند ها را مي شمارم ....

ديگر از شنيدن جمله «دوستت دارم» هم بيزارم ....

اه ..

كه چه وهم انگيز است اين عشق ديگر از عشق هم بيزارم.....

كه بود كه گفت: عشق در ميان آدمهاي هوس آلودم تجلي مي يابد..................

 

 ........................................................................................................................................................

 سلام به شما دوستان عزیز خوبم

خوبیییییییید

بابا منو که شرمنده کردید اگه تشکر نکنم که خیلی نامردی .ازتون ممنونم

همه تو نو می بوسم . دوستون دارم

تا بعد

   

نوشته شده توسط منصور در چهارشنبه دهم اسفند 1384